الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
521
الغدير ( فارسى )
در صدف بود . - همين بس كه گوهر جانشان در آن مأوا داشت و چون بباليد و شفاف شد ، ستايش همگان را برانگيخت . - از آن كاخ را لؤلؤ خواند كه از جلوهء آن در شگفت شد ، در حالى كه اين جلوه برآمده از شرافت ساكنان آن بود . - آيات خدا بودند كه روزى چند در اين كاخ شريف مأوا گرفتند و از آن پيش مأوايشان مصحف شريف الهى بود . - جوهر فرد را تابشى چو خورشيد است ، اما جز خردمندان درنيابند . - اگر در وجود اينان تجسم نمىيافت ، پرتو آن جوهر فرد ، چشمها را خيره مىساخت . - اى سگ ! سگ از تو كرامت و معرفتش بيش باشد ، چرا كه در پاس ولى نعمت خود باوفا و بردوام باشد . مقريزى گويد : خدا فقيه عمارهء باوفا را نيكى دهاد كه به حق و حقيقت پاس ولى نعمت خود بداشت . او هماره چنين بود و به همين جهت بود كه در راه جانبدارى از دوستان و نديمان بيشين مقتول شد . آرى ، سيرهء دوستان مخلص همين است ، خدايش رحمت كناد و گناهانش بيامرزاد . فقيه عماره ، قصايدى در رثا و ماتم خلفاى فاطمى سروده كه بيانگر وفادارى و حقشناسى اوست ، از جمله قصيدهاى كه چنين شروع مىگردد : - ديگر بر معشوقهات ليلى و آثار برجاى مانده از او اشك ميفشان و ناله مزن ، اگرچه از جوارت خيمه بركند و كوچيد . - ناله بزن و سيلاب اشك روان كن بر سادات اين كاخ كه پى سپر انقلاب زمانه گشتند . - آثار و نشانههايش كهنه شد ، از آنرو كه كاخنشينان كهنه گشتند و از پس آنان اوضاع و احوال دگرگون شد . و از همين قصيده است : - اى روزگار ! بازوى مجد و شرافت شكستى و زر و زيور از سينهاش باز كردى . - در راه و روش چنان لغزيدى كه از پا افتادى ؛ اگر با قدرت بر سر پاخاستى ، از لغزش