الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
397
الغدير ( فارسى )
9 ابن جبر مصرى ( 420 - 487 ) - اى كلبهء غم ! چندان به پايت درنگ كردم كه مصيبتهاى نوى تو را كهنه كردم ، آيا به ماتم نشستى ؟ - از آن روز كه سر و سامانت به هم ريخت ، ديگر به شكوهء اين عاشق بيدل ، دل نسپردى . - ميهمانت شدم ، از در و ديوار تمنّاى مراد كردم ، اما جز غم و اندوه بر سر خوانت نديدم . - دل مشتاقم چنان در سوز و گداز است كه آه جانگدازم سيل اشك بر چهره روان سازد و سامانت را به گل نشاند . - چيست كه بوم و برت جانب خرمى نگيرد ؟ گويا بسان من از نزارى خود نالان است . - بروبام در هم ريختهات سيلاب اشكم را فنا كرد ، چونان كه روز و داغ بتان گلعذارت خون مرا هبا كردند . - كشتهء راهت را خونبها نجويند ، مژگان پرىوارت خنجر آبدار است . - آن دم كه به خاك درت پا نهادم ، خاطرات وصلم زنده شد و سوز اشتياقم شعلهور گشت . - به پا ايستادم و سلام راندم ، گويا نكهت جانپرور دوست از بروبامت وزان است . - از آسمان ديدگانم سيلاب حسرت روان است ، ديگرت با ابر بهاران چه كار است ؟