الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
327
الغدير ( فارسى )
- آرزوهاى خام بود كه با گذشت ايام از سر بنهاد ؟ يا رؤياى شبانه كه با سپيدهء صبح از ميان برخاست ؟ - اشكهاى جارى نه از سوز دل بود ؟ خدا را ، پاسخ دهيد عاشق سرگردان را . - بر سر آن آبگاه گفتم : قدرى بپاييد ، و اگر مهلتى مىدادند ، چه منتى بر من مىنهادند . - به بالين اين بيمارتان بپاييد كه اگر مايهء شفا نباشد ، بارى وسيلهء دلدارى است . - در كنار « وجره » از كاشانهء او سراغ گرفتم ، گرچه بر گمراهى ما افزود . - آن پريوش كه اگر خورشيد رخش به راه انصاف مىرفت ، از تابش خود بخل نمىورزيد . - بسا سخنچين كه نبض او را شناخته است و من پيشدستى كنم تا سعايت او برتابم . - با اين تصور كه مهر دلدادهام چون عرصهء ريگزار است ، رطب و يا بسى به هم بافته تا ريشهء عشق و شوريدگى را بسوزاند . - و بسا زبانهاى چون نىفراز و چونان سنان تيز و دراز كه از خود برتافتم . - اگر آن پريوش رخ بتابد ، چه نيازش كه ماه تابان برآيد . - خدا شبهاى « غوير » را سيراب كناد ، از باران صبحگاهى و ژالهء شامگاهى . - بارانى كه چون از چشم مشتاقى قطرهء اشكى روان بيند ، به همدردى برخروشد و سيلاب كشد . - بويژه آن شب وصل كه گرچه ديگر بازنگشت ، اما از آن پس خواب به چشمم راه نكرد . - البته ، در رؤيا هنوز بر سر پيمان است ، گرچه پيمانشكنى راه و رسم ديرين است . - خدا را چه شب كوتاهى ! اگر وصل دلدار نبود ، چون شب يلدا بود . - آن دامن كبريا كه در شور و شيدايى بر زمين مىكشيدم ، اينك به پيرى كوتاه گشته است . - به زودى همّ و غم بر دل برجهد و از شوق و سرخوشى بازم دارد . - از آه سوزانم سوهانى بسازد كه شمشير جانكاه را بسايد . - اينك به ثناى آل پيامبر حريصم ، خواه قصيدهاى بسرايم يا غزلى بيارايم . - جانم فداى آن اختران خاموش ، هرچند چراغ هدايت خاموشى نگيرد . - پيكر انورشان در بيابان ، فضاى جهان را پرتوافكن است .