الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
298
الغدير ( فارسى )
- آن روز كه با نالهء اشتران همنوا بودم و با قمرى شاخساران ترنم مىگرفتم ، بر حوادث روزگار مىتاختم و با مرگ حاضر دست به گريبان مىشدم . - براى شيدازدگان ، هرگونه رنجى را ناچيز مىشمردم و هرگونه شكوهاى را گرچه كوتاه ، فراوان . - در كنار كلبهء درهم ريختهء معشوق مات و مبهوت مىايستادم ، گويا انتظار مىبردم سلام مرا پاسخ دهد . - به ياد آن شبها كه با پريچهرگان لاغر ميان ديدار مىكردم ، همانها كه خون معشوق را مىريزند و دامن خود را از جنايت برى مىشناسند . - آهنگ رحيل مىكنم ، چشمان جادويش به سوى وصل مىخواندم و چون طالب وصل گردم ، اعراض كرده مىراندم . - اگر گويم دردآلود خمارم ، چشمان خمارش را برانگيزد كه سخن در دهانم بشكند . - من به زارى ناله بركشم كه واى از آتش دل ، تا او را به نكوهش سپارم و او فرياد بركشد كه اى واى بر تو از آتش رخسارم . - همت گمارم كه دل از عشق او برگيرم ، اما چون كبك در برابرم بخرامد و قرار از كفم بربايد . - قلبى داشتم كه در راه جدايى و هجران از كف دادهام و ندانم در كدامين ره گم كردهام . - اين روزگار هجر كه بر من دراز نمايد ، خواهد عمر مرا كوتاه بگرداند . - بگذار تا معشوقهء جفاكار خونت حلال داند و با امت ستمكار خونريز محشور آيد . - او از امت سيهكار خونآشام الهام گيرد و من چون سرورانم راه صبر و شكيبايى پيش گيرم . - نه اين است كه سوك آنان جانگدازتر از سوك من است ؟ - اى سروران من به هنگام درماندگى ، و اى ذخيرهء روزگاران سختى و واماندگى ! حزب ستمكاران با خدا به جنگ برخاستند و به هرچاهى كه خود درافتادند ، ديگران را به دنبال خود كشاندند . - دلهايى كه با آيين جاهليت خو گرفتند و از آيين حق بيزارى جستند ، در پاسخ جدّتان ،