الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

141

الغدير ( فارسى )

سال 392 به نظم آورده است ، ملاحظه بفرماييد : - گفتند : نيك بنگر ! شايد خطا كرده باشى ؛ هيهات ! اگر مرا فريب دهد ، ديگر ديدگان من نخواهد بود . - اين است خانه‌هايشان و اين هم چشمهء آب . نگهدار و بنوش . گوا رايت مباد ! اگر مرا ننوشانى . - به جان خودم ، نزديك بود گمراه شوم ، اما بوى عنبرى كه محبوبان بر خاك افشانده‌اند ، راهبر من گشت . - نكهت جان را با شاخ عنبر به خاك افشاندند و رفتند . تنها بوى مشك آن بر جاى ماند . - اى تربتى كه بازيچهء جوانان گشتى ، آن هم بازيچهء شك و ترديد ، اينك با يقين من آشكار آمدى . - اگر عهد ديرينه را فراخاطرم آرى ، بدان كه محفوظ است و چه خاطرهء بدى است . - بعد از آن محبوبكان ، آهوان وحشى در تو جاى گرفتند كه اينجا خانهء شوخ‌چشمان است ، و اى كاش جاى نمىگرفتند . - من كه نرگس مستشان را با اثر جادوى آن مىشناسم ، اين آهوان وحشى با چه اميدى اطراف من مىلولند . و در همين قصيده مىگويد : - حاشا كه دست تمنا به هرسو دراز كنم ، با آنكه جود و كرامت جايگاه مشخصى دارد . - اى بخت به‌پا خيز و در رى آنجا كه پايگاه دولت و استغناست صلا درده و رحمت آر بر بينوايى كه بىخبر است . - يارىاش كن تا به مراد رسد ، اين چنين موفق از محروم بازشناخته آيد . - به خاطر كيست كه رفيقم راه شرق گرفته ، با آنكه ضمانت او كافى است ، و جز آن مجاز نباشد . - اى شتران رهوار كه چون كشتى در صحرا روانيد ! مشتاقم ، سعى كنيد و اى كاروان‌سالار ! به نشاط آمده‌ام ، سرود برخوان . - اى غلام ! برخيز و بر شترى راهوار جهاز بربند كه ريگزار صحرا در زير پايش استوار