الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

140

الغدير ( فارسى )

برمىخيزم . عمرو بن ميمون گويد : ابن عباس در آن هنگام هنوز نابينا نشده بود و سالم بود . پس در كنارى نشستند و با يكديگر سخن گفتند و ما ندانستيم كه چه گفتند . راوى گويد : پس از آن جلسه ابن عباس آمد ، در حالى كه لباس خود را تكان ميداد و اظهار تأسف و انزجار مىكرد و مىگفت : اينان سخنانى ناروا و نكوهش دربارهء مردى گفتند كه بيش از ده فضيلت براى اوست ، بطورى كه براى غير او اين فضايل وجود ندارد . اينان بدگويى از مردى كردند كه پيامبر اكرم دربارهء او فرمود : مردى را براى نبرد با دشمن اعزام مىكنم كه او را خداوند هيچگاه خوار نمىكند و او خدا و رسول او را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند . در اين موقع شخصى به رايت جنگ نزديك شد و رسول خدا فرمود : على كجاست ؟ گفتند : در آسيا مشغول تهيه آرد است . فرمود كسى ديگر نبود كه آرد تهيه نمايد ؟ ابن عباس گويد : در اين موقع على آمد ، در حالى كه چشم‌هاى او درد مىكرد ، به طورى كه قادر به ديدن نبود . پس رسول خدا در چشمان او دميد و رايت را سه بار حركت داد و آن را به دو سپرد . على پس از نبرد با يهودان و احراز پيروزى ، آمد ، در حالى كه صفيه دختر حىّ را با خود آورد . ابن عباس در ادامه مىگويد : رسول خدا فلان كس را با سورهء توبه فرستاد و على را در پى او روانه ساخت تا سوره را از او گرفت و رسول خدا فرمود : اين سوره را براى مشركان نمىبرد مگر مردى كه از من است و من از او هستم . ابن عباس گويد : پيغمبر به پسرعموهاى خود فرمود : كداميك از شما حاضر است كه با من در دنيا و آخرت دوستى نمايد ؟ همگى سكوت اختيار كردند . ابن عباس گويد : على نيز در ميان آنها نشسته بود و گفت : من براى اين افتخار حاضرم . رسول خدا او را واگذاشت و رو به فرد فرد آنان كرد و اين سؤال را تكرار نمود . باز آنان امتناع ورزيدند و على سخن خود را تكرار كرد . در اين موقع رسول خدا به على فرمود : تو ولىّ من در دنيا و آخرت هستى . در اينجا بود كه ابن عباس گفت : على اول كسى است كه پس از خديجه ايمان آورد . آنگاه افزود : رسول خدا پوشش خود را گرفت و بر على و فاطمه و حسن و حسين نهاد و گفت : هر آينه خداوند اراده فرموده است كه پليدى را از شما اهل بيت ببرد و پاكيزه به نيكوترين وجه‌تان گرداند .