ميرزا أحمد الآشتياني

85

طرايف الحكم يا اندرزهاى ممتاز ( فارسى )

الدعآء مات على الايمان .

--> او مأمونست ، و در بعضى از احاديث است كه مؤمن از اسامى ذات مقدس حق است و وجه تسميه اينست كه هر كس اطاعت او كند از عذاب و شكنجهء او در امان است . آرى لازمهء ايمان قلبى و تصديق هر چيزى اين است كه منكر آن نباشد و اگر مانعى در ميان نباشد اقرار به آن داشته باشد ، پس كسى كه واجد و داراى معارف الهيه باشد و آنها را تصديق نمايد و قلبا اذعان و اعتقاد به آنها داشته باشد البته در نزد خدا مؤمن است ولى حكم بايمان او بستگى دارد باقرار وى به آنچه كه به آن ايمان آورده است چنانچه در احاديث وارد است كه از معصوم ( ع ) سؤال شد از درجهء نازلهء ايمان و كمترين چيزى كه موجب ايمان مؤمن ميگردد ، فرمود : شهادت بيگانگى خداوند و تصديق باينكه رسول اكرم ( ص ) بنده و رسول خداست و اقرار بلزوم طاعت و پيروى او ، و اينكه امام زمان خود را بشناسد پس هر كه چنين باشد محكوم بايمانست . پس از اين بيانات بايد دانسته شود كه معرفت بر دو قسم است ، اول معرفت كسبى كه همان شناسائى و معرفتى است كه بسبب نظر و فكر و بدست آوردن ادله‌اى كه در علوم ذكر شده و تدوين نموده‌اند حاصل گردد . دوم ، معرفت موهوبى كه عبارتست از ثبات و طمأنينهء نفس و شدت يقين بحيثى كه هنگام آزمايش و عروض شبهات تزلزلى پيدا نكند كه از اين قسم بسكينه نيز تعبير نموده‌اند ( هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ ) و چنين درجه‌اى بسبب اعمال صالحه و مجاهدات دينيه و تخلق باخلاق فاضله حاصل ميگردد ، پس هر چه فضائل اخلاقى و اعمال صالحه بيشتر گردد و نفس در ميدان رياضات بسبب شكيبائى در ترك مشتهيات و تفكر در آيات آفاقيه و انفسيه و در علم و قدرت و عظمت خداوند كوشاتر باشد نور ايمان او بيشتر گردد ( أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ ) و چون روح ايمان در دل كامل گرديد و نور يقين بمعارف الهيه شدت يافت چنين نورى دل را روشن كند همانطور كه چراغ خانه را روشن سازد و با چنين نورى عالم ملك و ملكوت را ميتوان شهود نمود و ديد ، و بر پستى دنيا و زوال متاع آن و اينكه علاقه و دلبستگى به دنيا حجاب و مانع از تعلق بعالم الهيت است آگاه ميگردد ، چنان كه در حديث است : أبصره داءها و دواءها ، زيرا بيمارى همان علاقه و دلبستگى به دنيا و متاع آن است و داروى اين بيمارى روگرداندن از آن مىباشد ، خلاصه آنكه كسى كه استعداد ذاتى او كامل شد و جوهر طبعش صفا يافت تا درجه‌اى كه طبعا از دنيا روگرداند و بسجيت جبلى و سرشت كاملهء خود توجه بعالم الهيت و انوار پيدا كرد و براى او يقين تامى حاصل مىشود بر اينكه وجود هر موجودى نيست مگر موهبتى از خداوند متعال و خلعتى است از او بر تمامى ممكنات و امرى عاريه بيش نيست ، مثل نورى كه بر ابدان و اجرام و اجسام مادى از خورشيد واقع ميگردد كه تمامى اجسام در ذات خود تاريكند و نور ذاتى ندارند ، و روشنى كه در آنها ديده مىشود