المحقق السبزواري
733
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
اسكافى كرد و گفت : « اوّل ، كبوترى بايد فرستاد و در عقب آن ، مسرعى . امّا جمله وقايع را به يك نكته بيان بايد كرد كه همگى احوال مفهوم شود و مقصود حاصل گردد . « اسكافى قدرى كاغذ برداشت و بنوشت : بسم اللّه الرحمن الرحيم امّا ماكان صار كاسمه ، و السّلام . يعنى : « ماكان همچو « 1 » نام خود شد . » و لفظ « ماكان » معنيش آن است كه « نبود » . چون اين نامه به امير نوح رسيد ، تعجّب نمود و اسباب رفاهيت اسكافى را تازه نمود و گفت : « چنين كس را مرفّه بايد داشت . » حكايت صاحب كافى « 2 » اسماعيل بن عبّاد در قم قاضى تعيين كرده بود كه به او اعتقاد امانت و ديانت داشت . چندى بر خلاف آن اخبار مىنمودند و صاحب باور نمىكرد تا وقتى كه جمعى از مردم ثقه شهادت دادند كه او در فلان قضيّه پانصد دينار رشوه گرفته . بر صاحب عظيم مستنكر نمود « 3 » . قلم برداشت و بنوشت : « ايّها القاضى بقم ! قد عزلناك فقم . » چون به نظر رسيد ، گفت : « مرا عزل نكرد ، الّا اين سجعهء ميشومه . » حكايت لمغان « 4 » شهرى است از اعمال ديار غزنين و ميان ايشان و كفّار هند كوهى فاصله است . پيوسته از تاختن و شبيخون كفّار خائف باشند ، امّا لمغانيان مردم بشكوهاند « 5 » و تنگچشمى و رذالت « 6 » ايشان تا به حدّى است كه از براى يك بيضه و يك توبرهء كاه كه بر ايشان زيادتى رود به تظلّم به غزنين آمده ، دعواها كنند و بىحصول مقصود بازنگردند .
--> ( 1 ) . همان : « همچه » . ( 2 ) . همان : « اسكافى » . ( 3 ) . همان : « آمد » . ( 4 ) . مج : « بلغان » . در تمامى مواضع همينگونه آمده است . ياقوت نام درست آن را « لامغان » مىداند و آن را روستايى معرفى كرده است از توابع غزنه . وى در توضيحى ديگر ، لامغان را كورهاى مشتمل بر چندين روستا آورده است . معجم البلدان ، ج 5 ، ص 8 . ( 5 ) . همان : « به شكوه آمدند » . ( 6 ) . در نسخ مج و چ : « رزالت » .