المحقق السبزواري
715
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
رود ، و به سلام برادر خود ابو عبد الله . ابو القاسم گفت : « ايّها الاستاد ! سوار مشو كه امروز به موجب حساب تحويل بر تو قطع تحديد « 1 » است . » گفت : « يا غافل ! من به جانب برادر خود مىروم . از چه چيز بترسم ؟ » غلام زحل برگشت و به خانهء او آمد ، و آنچه در « 2 » آنجا داشت مىبرد . حجاب گفتند : « به كجا مىروى ؟ » گفت : « مىگريزم ، چه بعد از ساعتى اين سراى به غارت خواهد رفت . » و چون ابو يوسف نزد ابو عبد اللّه رفت ، در آن روز او را بكشت . حكايت از مشهورين به علم نجوم عبد اللّه بن محمّد بن طاهر بوده ، طالع ولادت او سرطان بوده ، شبى با اهل بيت خود گفت كه « 3 » ، « من مولودم به حدّ سرطان و طالع امسال « 4 » سرطان است ، و امشب قمر « 5 » منكسف مىشود در سرطان . اگر در اين شب نجات يابم ، چند سال زندگانى خواهم كرد ؛ و اگرنه ، البتّه در اين شب هلاك خواهم شد . » گفتند : « نه ، خدا عمر تو را دراز خواهد كرد . » چون آن شب درآمد ، غلامى داشت كه او را نجوم آموخته بود . او را طلب كرد و او را به بام فرستاد ، و اسطرلابى به او داد و بنادقى چند به او داد و گفت : « ملاحظهء طالع كن . هرگاه از انخساف « 6 » قمر دقيقهاى بگذرد ، يك بندقه بينداز . » چون ثلثى از قمر منكسف شد ، به ياران خود گفت : « چه مىگوييد در باب مردى كه با شما نشسته است و درخواهد گذشت ، و ثلثى از عمر او گذشت « 7 » ؟ » گفتند : « نه ، بلكه خداى عز و جلّ عمر تو را طويل « 8 » مىسازد . » و چون دو ثلث منخسف شد ، متوجّه كنيزان خود شد و هركه را مىخواست از ايشان آزاد كرد ، و آنچه مىخواست از ضياع خود وقف كرد . گفت : « چه مىگوييد در مردى كه مىگذرد و مىرود ، و دو ثلث از عمر او رفت « 9 » ؟ » گفتند : « نه ، بلكه خدا عمر تو را دراز
--> ( 1 ) . همان : « تجديد » . ( 2 ) . مج فاقد « در » است . ( 3 ) . در همان « كه » نيامده است . ( 4 ) . همان : « امثال » . ( 5 ) . در همان بعد از قمر « به » ذكر شده . ( 6 ) . در چ به جاى « انخساف » « آن حساب » آمده است . ( 7 ) . چ : « رفت » . ( 8 ) . همان : « دراز » . ( 9 ) . همان : « مىرفت » .