المحقق السبزواري
716
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
مىگرداند . » چون از « 1 » ثلث آخر دو دقيقه گذشت ، به ايشان گفت : « وقتى كه قمر « 2 » مستغرق شود ، نزد برادرم ، عبيد اللّه بن « 3 » عبد اللّه بن طاهر ، رويد . » آنگاه ، برخاست و غسل كرد و كفن پوشيد و حنوط كرد و به خانه داخل شد و در بر روى خود فراز كرد و بر پهلو خوابيد . [ 287 / چ ] هنوز تمام قمر نگرفته بود كه جان داد . چون نزد او رفتند ، او را مرده يافتند ، و به جانب عبيد اللّه ، برادرش ، رفتند كه او را اعلام كنند . ديدند كه عبيد اللّه بر ايشان سبقت گرفته ، و در كشتى مىآمد . گفت : « آيا برادرم فوت شد ؟ » گفتند : « بلى . » گفت : « من متّصل طالع ملاحظه مىكردم تا وقتى كه قمر تمام گرفته شد . گفتم او جان داده . » حكايت از كتاب اخبار المذاكره نقل شده [ به ] نقل از حسن بن وهب كه ، « روزى محمّد بن عبد الملك الزيّات « 4 » را ديدم كه عود كرده بود از موكب معتصم ، پيش از رفتن معتصم به سرّمنرأى در غايت حزن و دلگيرى . و من بر او جسارت داشتم ، گفتم : خ چيست سبب كه وزير را - ايّده اللّه - مهموم مىبينم ؟ خ گفت : خ ندانستى خبر مرا ؟ خ گفتم : خ نه . خ گفت : خ سوار شدم با امير المؤمنين ، و من از يك طرف [ 348 / مج ] با او سرگوشى مىكردم و از طرفى ديگر ابن ابى داوود تا آنكه به رحبه جسر رسيد . بسيار ايستاد تا آنكه گمان كرديم كه انتظار چيزى « 5 » دارد . پس ، خادمى به سرعت تمام به جانب او آمد و به او پنهانى حرفى گفت . خ پس ، او گفت : خ مرا مهموم گردانيدى . خ و مراجعت نمود به جانب قصر خود در جانب شرقى بغداد . چون به وسط راه رسيد ، خندهء بسيارى كرد ، بىآنكه چيزى مضحك به نظر در « 6 » آيد ، و « 7 » احمد بن ابى داوود جسارت كرد و گفت : خ اگر امير المؤمنين صلاح داند ، ما را در سرور شريك سازد . خ گفت : خ شما را به آن حاجتى نيست . خ ابن ابى داوود
--> ( 1 ) . در همان « از » نيامده است . ( 2 ) . در مج كلمهء « قمر » يك بار تكرار شده است . ( 3 ) . چ « بن » را ندارد . ( 4 ) . چ : « الزياب » . ( 5 ) . همان : « خبرى » . ( 6 ) . « در » در همان نيست . ( 7 ) . « و » در همان نيامده است .