المحقق السبزواري

682

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

روز او را ساكن يافت . چون او را بر آن حال ديد ، گفت : « فصد كرده‌اى ؟ » گفت : « چگونه مىكردم چيزى را كه تو به من امر نكرده بودى . » گفت : « اين سكون نيست ، الّا به سبب فصد . » شريف گفت : « چون چنين است ، چرا تجويز فصد نمىفرمودى ؟ » ابو الحسن فرمود كه : « سيّد فصد فرمودند ، ليكن حمّاى ربعى « 1 » عارض خواهد شد شصت دور كه اگر بقراط و جالينوس حاضر باشند ، علاج آن نخواهند توانست كرد . » آنگاه ، دوا و تدبير او را گفت و گفت : « اين تدبير تو است . چون آن مدّت منقضى شود ، نزد تو خواهم آمد . » روزى چند بر اين بگذشت كه شريف تب ربع به هم رسانيد و باقى ماند به نحوى كه ابو الحسن خبر داده بود . بعد از آن ، شريف از تدبير ابو الحسن تجاوز ننمود . و هم از معالجات ابو الحسن مذكور نقل كرده‌اند كه حاجب كبير خليفه را غلامى بود كه به او محبّت بسيار داشت و اتّفاق افتاد كه حاجب ارادهء دعوت عظيمى نموده بود كه در آن اكابر و اجلّاى دولت بودند . در آن اثنا ، آن غلام تب كرد ، تبى بغايت حارّ و آن حاجب به سبب آن بسيار غمگين و اندوهناك شد و قلق بسيارى كرد و ابو الحسن حرّانى را طلب كرد و گفت : « مىخواهم اين غلام را معالجه كنى و چنان كنى كه پس‌فردا كوفتى نداشته [ 175 ب ] باشد و به خدمت خود مشغول باشد و من مكافات آن ، چنان كه شايد ، به عمل آورم . » ابو الحسن گفت : « اگر غلام را بگذارى كه استيفاى ايّام مرض خود كند ، زندگانى خواهد كرد ، و الّا مرا ممكن است كه چنان كنم كه فردا صحيح باشد و به خدمت خود مشغول شود ، ليكن چون سال آينده درآيد در مثل اين روز تب حارّى به هم رساند . و هركه باشد از اطبّا اگر پيش او باشند ، معالجهء كوفت او نتوانند كرد و بخواهد مرد در بحران اوّل يا ثانى . پس ، نظر كن كداميك را دوست‌تر مىدارى ؟ » حاجب گفت : « دوست مىدارم كه فردا در خدمت باشد و تا سال آينده اميد فرج هست . » گمان او اين بود كه اين سخن از سخنان بىاصل است . پس ، ابو الحسن در مقام معالجه درآمد و چون روز ديگر شد ، غلام به هوش آمد و از كوفت برى شد و به خدمت مشغول شد و حاجب به ابو الحسن خلعت سنىّ « 2 » و مال بسيارى داد و بسيار مكرّم شد . و چون سال آينده شد ، در

--> ( 1 ) . تب ربع كه يك روز گيرد و دو روز گذارد . ( 2 ) . عالى .