المحقق السبزواري
681
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
بود كه آواز صياح و فرياد شنيد . از سبب آن پرسيد . گفتند : « مرد قصّابى كه در اين دكّان مىبوده است به فجأه مرده . » گفت : « مرا پيش او بريد . » او را به خانه بردند . امر كرد زنان را كه خود را از صيحه و لطمه نگاه دارند و امر نمود بعضى غلامان را كه عصا بر كعب « 1 » قصّاب بزنند و دست بر نبض او گذاشت و چوب بر او مىزدند تا وقتى كه گفت : « بس است . » و قدحى طلب كرد و از آستين خود دوايى بيرون كرد و با اندك آبى آن دوا را به حلق قصّاب ريخت . دوا را فروبرد و فرياد و صيحه درافتاد كه ، « ثابت مردهاى را زنده كرد . » آنگاه ، قصّاب چشم گشود [ و ] « 2 » مزوّره « 3 » به او خورانيد و او را نشاند و نزد او ساعتى نشست . در آن هنگام ، ياران خليفه آمدند كه خليفه مىطلبد . بيرون رفت . خلق در تموّج بودند و در شهر آوازه بود كه ، « ثابت مرده را زنده كرد . » و حكايات از اين قبيل و نزديك به اين بسيار منقول است . حكايت آوردهاند كه شريف جليل محمّد بن عمرو را كوفت ضيق النفسى بغايت صعب عارض شد . ابو الحسن حرّانى « 4 » ، كه از مشاهير اطبّا بود ، جهت معالجهء او حاضر شد و اشاره به بعضى معالجات نمود . در باب فصد مشورت كردند . گفت : « مصلحت در آن نمىدانم و اگرچه فصد باعث تخفيف عظيم مىشود . » آنگاه ، ابو موسى طبيب آمد و قاروره و احوال بيمار مشاهده نمود . گفت : « فصد مىبايد كرد . » شريف فرمود كه ، « ابو الحسن حرّانى الحال اينجا بود . با او در باب فصد مشورت كردم ، گفت : مصلحت نمىدانم . » گفت : « ابو الحسن بيناتر است . » و رفت . آنگاه ، طبيبى ديگر آمد كه در طبقهء نازلتر بود و مبالغهء تمام در باب فصد كرد و نرفت تا وقتى كه شريف را فصد فرمود . در حال ، خفّت تمام در آن كوفت ضيق النفس بههم رسيد و شريف به خواب رفت و آرام گرفت و غذا ميل فرمود . نوبت ديگر ، ابو الحسن حرّانى به عيادت شريف آمد . در آخر
--> ( 1 ) . استخوان بندگاه پا و ساق . پاشنهء پا . ( 2 ) . اضافه از مر است . ( 3 ) . نوعى آش كه به بيماران دهند ، آش پرهيز ، پرهيزانه . ( 4 ) . همان ثابت بن سنان است كه پيشتر از او ياد شد .