المحقق السبزواري
635
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
گفتم : « امير از من چه مىخواهد ؟ » با وى گفتم : « اينك من پيش امير مىآمدم . » او بازگشت . چون به در سراى رسيد ، دررفت و از جهت من دستورى خواست . چون داخل شدم ، حسن بن سهل گفت : « يا ابا حسن ! خبر « 1 » تو چيست و حال تو چگونه است ؟ » خواستم تقاعدى و تكلّف و اعتذارى نمايم ، گفت : « دست از اين بدار و راست بگوى كه تو را چه افتاده است و به چه حادثه گرفتار شدهاى ؟ كه تو را به خواب ديدم ، شوريده و پريشان . » من آغاز كردم و قصّه از اوّل تا آخر شرح دادم . فى الحال فرمود تا دو بدره ، هريكى ده هزار درهم ، بياوردند . گفت : « يكى به خراسانى ده و يكى در مصروف خود صرف كن و هرگاه تو را احتياجى افتد ، اعلام نماى . » ابو حسان گفت : « در حال بازگشتم و مال خراسانى به او تسليم كردم و بعد از آن حال من هر روز نيكوتر شد . حكايت آوردهاند كه احمد بن ابى خالد در ايام عطلت خود روزى به نزديك يحيى بن خالد برمكى آمد و سلام كرد و بازگشت . يحيى بن خالد پسر خود فضل را گفت : « از اين مرد و پدر او حكايتى دارم . چون محلّ شود به ياد من ده تا با تو تقرير كنم . » چون محلّ شد ، فضل او را به ياد داد . يحيى گفت : « در روزگار امير المؤمنين مهدى ، من و پدر من مدّتها از اشغال عاطل بوديم و محنت و نوايب بر ما متوالى و متواتر گشت و فقر و احتياج به حدّى رسيد كه به قوت ضرورى فرومانديم . يك روز جامه درپوشيدم و خواستم كه سوار شوم ، والدهء فرزندانم گفت : خ دوش اين اطفال گرسنه خفتهاند و ايشان را به هزار حيله در خواب كرديم ، و امروز نه ايشان را قوت است و نه چهارپا را كاه . خ من چون اين سخن بشنيدم ، متحيّر برپا بماندم و هرچند تفكّر كردم تا ترتيب قوت آن روز از كجا سازم هيچوجه ندانستم ، الّا آنكه دوستى از جهت من ازار طبرى آورده بود . فرمودم تا آن را به بازار برند و بفروشند و در وجه اخراجات آن روز صرف كنند . پس ،
--> ( 1 ) . مر : « خير . »