المحقق السبزواري
430
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
بود ] « 1 » گروهى گويند : نه همه جرم آلپ تكين را بود . و هرچند طمع ملك ايشان ندارم و آزار ايشان نخواهم تا من در خراسان باشم ، اين گفتوگوى كم نشود و هرروز اين پسر كار بر من تباهتر كند و چون من ترك خراسان كنم و از ملك اين پسر بدر روم ، صاحبغرضان را در اين معنى هيچ سخن نماند . و ديگر چون مرا پس از اين شمشير بايد كشيد تا نانى خورم و باقى عمر به سر برم ، بارى در روى كافر كشم تا ثواب يابم . اكنون بدانيد اى اميران ! كه لشكر خراسان و خوارزم و نيمروز و ماوراء النهر از آن امير منصور است و شما همه لشكر اوييد و من شما را از بهر او داشتم . برخيزيد و به درگاه رويد و ملك خود را ببينيد و منشورها تازه كنيد و بر سر خدمت باشيد كه من به هندوستان خواهم رفت و به غزو و جهاد مشغول خواهم گشت . اگر كشته شوم ، شهيد باشم و اگر توفيق يابم ، بارى دار الكفر را به دار الاسلام پيوندم . اميد بهشت از خدا و رسول دارم . اگر نيك بودم و اگر بد ، امارت خراسان را از من [ و ] گفتوگوى منقطع گردد « 2 » . آنگاه او بهتر داند خراسان را و لشكر رعيت را . » چون اين بگفت ، برخاست و امرا را گفت كه ، « يكيك پيش من آييد تا شما را وداع كنم . » هرچند اميران سخن گفتند ، سود نداشت و گريستن به ايشان افتاد . گريانگريان مىآمدند و او را در كنار مىگرفتند و بازمىگشتند تا همه را وداع كرد . چون مردمان همه بازگشتند ، او در سراى پرده شد و اين معنى همهكس باور نمىكرد كه آلپ تكين خراسان بگذارد و به هندوستان رود . از بهر آنكه او در خراسان و ماوراء النّهر پانصد پاره ديه ملك داشت و هيچ شهرى نبود كه وى را در آن سراى و باغ و كاروانسراى و گرمابه نبود و هزار بار هزار گوسفند و صد هزار [ 109 ب ] اسب و استر و شتر او را بيش بود در ملك سامانيان . روز ديگر ديدند كه بانگ كوس برخاست و آلپ تكين با غلامان و لشكر خاصّهء خويش كوچ كرد و ترك اين همه نعمت بگفت و به جانب بلخ رفت و امراى خراسان همه
--> ( 1 ) . از سياستنامه ، تصحيح هيوبرت دارك ، ص 148 افزوده شد . ( 2 ) . در سياستنامه ، تصحيح هيوبرت دارك ص ، 149 و چاپ اقبال ، ص 137 : « امير خراسان از من برآسايد و گفت و گوى منقطع شود » .