المحقق السبزواري

340

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

مىكنيم ، پيرى و جوانى ، تا از جانب ما سخن گويند . اگر فرمان باشد ، زبان بگشايند و عرض ما بازنمايند . » سفّاح گفت : « چنين بايد كرد . » پس ، جوان برپاى خاست و گفت : « يا امير ! به انتقام مشغول شدن عدل است ، امّا فضل و بزرگى در عفو كردن است . اكنون امير مشاهده نمايد تا كدام دوست‌تر دارد و ما بندگان چنان گمان مىبريم كه از آن گوهر پاك ، كه در ذات كريم او موجود است ، جز اختيار كردن عفو و احسان نيايد . » اين بگفت و بنشست و پير برپاى خاست و گفت : « يا امير ! هركس كه خشم خويش براند و دل خود را خوش گرداند ، او را در آن هيچ نام باقى حاصل نيايد و آن را مىباشد [ 87 آ ] يك ساعت ؛ و اگر آن خشم را به پردهء حلم بپوشد ، وى را از آن نام نيك جاويد بماند . يا امير ! اگر انتقام‌كشى ، داد كرده باشى و اگر عفو كنى ، به جانب فضل ميل نموده باشى . و چون كسى خشم بر گناهكار براند ، او را بر آن شكر نگويند و خشم فروخوردن از حلم بود و حلم از صبر مردان باشد و تشفّى نمودن از شتاب ، و تيزى را از غايت سبكسارى دانند ، و گناهان شاميان بيش از آن نيست كه گروهى مردم بر ما مسلّط بودند و خويش را امير و خليفه مىدانستند ، و ندانيم كه بر حقّ بودند يا باطل . بر شهرها مستولى شدند و خلق را به اطاعت خود درآوردند و ما را به ضرورت ايشان را گردن بايست نهادن و فرمانبردارى نمودن . اكنون برافتادند و محو گشتند و كار ايشان با خداى افتاد . ما امروز رعيّت اميريم ، ميان خوف و رجا مانده و عيال و اطفال ما چشم بر راه نهاده و خلقى بسيار دلها در ما بسته كه چون بازگرديم و فرمان خليفه در باب ما چه باشد . هر راهى كه امير بيند ، صلاح و صواب در آن باشد . » سفّاح بسيار بگريست ، چنان كه آب از چشم او بر بساط چكيد و گفت : « بنشين ، اى پير ! مردمان شام را گناهى نبود . اگر اهل بيت را لعنت كردند ، قرارگاه خويش در جهنّم يافتند ؛ و اگر گناهى دارند به سبب متابعت كردن آن طايفه در باطلها و شادى نمودن بر قبيحهاى ايشان ، ما عفو كرديم و از خطاهاى ايشان به كرم درگذشتيم و زينهار داديم و ايمن گردانيديم تا در راحت افتند و در روزگار ما آسوده باشند و به خرّمى و خوشدلى گذرانند كه ايزد تعالى ما را شفاى دلهاى رنجوران گردانيده است . » و بفرمود تا ايشان را تشريفها و خلعتها دادند و به خوبى بازگردانيدند .