المحقق السبزواري
338
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
ندهد ، و آنكس كه داند نگويد . » و چون سالى بر اين بگذشت ، پرويز در همان موضع جشنى ترتيب داد ، و آن حاجب باز خود را پيش خدمت پرويز انداخت . پرويز را چون چشم بر وى افتاد ، بخنديد و او را پيش خود خواند و آهسته در گوش وى گفت كه ، « مگر طبق زر به تمام به خرج رفته است ؟ » آن حاجب در پيش پرويز به خاك غلتيد و گفت : « اميد به كرم و بزرگمنشى پادشاه دارم كه خون و جرم من عفو نمايد . » پرويز را بر وى رحم آمد و رقم عفو و كرم بر جريدهء گناه او كشيد ، و او را از جملهء خواصّ گردانيد و به سر شغل خود بازفرستاد . حكايت آوردهاند كه وقتى مأمون الرّشيد سوار شده بود و در كوكبه دولت و عظمت مىرفت ، و خواصّ و مقرّبان در ركاب او مىرفتند . صاحب حاجتى در گوشهاى [ 86 آ ] نشسته بود و عريضهاى نوشته ، منتظر فرصت مىبود تا عريضه را بدهد . چون مأمون برسيد ، آن مرد برخاست و عريضه را در هوا بلند كرد . اسب مأمون برميد و او را از پشت خود جدا كرده ، بر زمين انداخت ، چنان كه اندام او كوفته شد و دستش مجروح گشت . ملازمان قصد رنجانيدن آن بيچاره كردند . مأمون ايشان را منع كرد و برخاست و سوار شد ، و آن صاحب حاجت در پيش وى ايستاده بود و از بيم خشك شده بود و دل از جان برداشته . مأمون چون او را بديد ، بر وى ببخشود و عريضهء او را بخواند و دوات و قلم خواست و با آن آزار و جراحت دست بر پشت اسب جواب عريضهء او بنوشت و حاجت او روا گردانيد ؛ و آن الم بر وى بگذشت و اين حلم و نام نيكو از وى باقى ماند . حكايت آوردهاند كه وقتى از احنف بن قيس سؤال كردند كه ، « در جهان هيچكس از خود حليمتر ديدى ؟ » گفت : « يكى را ديدم و از او آموختم . » گفتند : « كه بود ؟ » گفت : « قيس بن حاتم . وقتى من به قبيلهء او نزول كردم ، او در ميان قبيله نشسته بود . ناگاه ، پسر او را كشته آوردند و گفتند : خ فلان كس از همزادان وى او را بكشت خ . همچنان نشسته گفت :