المحقق السبزواري
337
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
پاى امير نهاده بود و بر آن تكيه كرده و سخن مىگفت تا آن سخن تمام بگفت . پشت پاى ابو مسلم پرخون شده بود . گفتند : « اى امير ! چون اثر شمشير به پاى تو رسيد ، چرا او را نگفتى كه دور تر رو ؟ » گفت : « نخواستم كه بداند كه چه كرده كه خجل مىشد و از حاجت خواستن شرم مىكرد . » حكايت آوردهاند كه وقتى ملك پرويز « 1 » بر يكى از حاجبان خود متغيّر شد و خانه بر وى زندان كرد ، مدّتى آن بيچاره محبوس ماند و قلّت مال و ضيق مجال او از حدّ گذشت . آن حاجب خبر يافت كه پرويز بارگاهى بنا كرده است و فلان روز آنجا خواهد نشست . نزديك هر كس از دوستان و خويشان كسان فرستاد و از ايشان جامه و اسب عاريت خواست . و ديگر روز سوار شد و به بارگاه آمد . دربانان و حاجبان گمان بردند كه او خلاص شده و ندانستند كه بىفرمان پادشاه چنين دليرى كرده . پس ، پيش ملك رسيد ، و ملك در شراب عيش بود ؛ اگرچه از آن برنجيد و خواست كه او را ادب كند ، امّا نخواست كه روز عشرت را منقّص گرداند . اغماض فرمود . حاجب گرم در كار شد و در هر كارى دست مىزد تا فرصت يافت و طبقى زرّين كه وزن آن هزار مثقال بود در زير قبا پنهان كرد و بيرون برد و به خانه رفت . پرويز آن حال را مشاهده كرده بود . حاجب به خانه آمد و آن طبق را بشكست و از محنت فقر و فاقه برست . روز ديگر ، خادمان به تكوپوى و جستوجوى طبق مشغول شدند و خلقى را متّهم كردند و مىخواستند كه جماعتى را تعذيب نمايند . پرويز پرسيد كه ، « شما را چه افتاده است ؟ » گفتند : « طبقى زرّين بود هزار مثقال و پيدا نيست و غايب شده است . در طلب آن جدّ مىنماييم . » پرويز گفت : « بگذاريد و دست از بيگناهان بداريد كه آنكس كه برده باز
--> ( 1 ) . لقب خسرو دوم ، بيست و سومين پادشاه ساسانى است . از جمله شاهانى بود كه پيامبر ( ص ) با فرستادن نامه از وى براى پذيرفتن اسلام دعوت به عمل آورد ، ولى دعوت را اجابت نكرد و با خشم نامه حضرت رسول ( ص ) را پاره كرد . خسرو پرويز ، پس از سى و هفت سال پادشاهى در سال 628 م . به دست پسرش ، شيرويه ، به قتل رسيد .