المحقق السبزواري

257

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

انصاف را قوّت دهد ، و اهل جور و ستم را ذليل سازد ؛ و رسوم بد را براندازد و تأسيس اساس خير نمايد . و از جمله ، شكر نعمت قوّت و استيلا ، تخشّع و تذلّل است نسبت به جناب خالق و تواضع و فروتنى است نسبت به اخيار خلايق . و چون پادشاه را خداى عز و جلّ اموال بسيار داده ، شكر نعمت مال به‌جا بايد آورد و آن ، آن است كه از حال فقرا و مساكين غافل نباشد و چون سير است از حال گرسنگان به خاطر آورد ، و چون به انواع لباسهاى فاخر پوشيده است از برهنگى برهنگان به خاطر آورد ، بلكه از گرسنگى و برهنگى روز قيامت برانديشد و محاسبهء آن روز را مراقب باشد و نعمت مال ، كه خدا به او داده ، در مصرف باطل صرف نكند و از اسراف محترز باشد ، و از تنگى اجتناب كند و بذل و سخا به موقع كند و از غلط بخشى برحذر باشد . و بر اين قياس پادشاه را سعى بسيار بايد كرد [ 63 ب ] كه در برابر هر نعمت شكر آن نعمت به‌جا آورد . آورده‌اند كه ، روزى سلطان سنجر مىگذشت . درويشى بر سر راه ايستاده بود . سلام كرد . سلطان چيزى مىخواند ، سرى جنبانيد و به زبان جوابى نگفت . درويش گفت : « اى شاه ! سلام كردن سنّت است و جواب سلام بازدادن فرض . سنّت به‌جاى آوردم ، تو چرا ترك فريضه كردى ؟ » سلطان از روى انصاف و صلابت در دين عنان بازكشيد و به عذرخواهى درآمد و گفت : « اى درويش ! به شكرگزارى مشغول بودم ، از جواب تو غافل گشتم . » درويش گفت : « كه را شكر مىگفتى ؟ » گفت : « خداى را كه منعم مطلق است . همهء نعمتها دادهء اوست و همهء عطاها فرستادهء او . » درويش پرسيد كه ، « به چه نوع شكر مىگفتى ؟ » گفت : « به كلمهء الحمد للّه ربّ العالمين كه شكر جميع نعمتها در اين كلمه مندرج است . » درويش گفت : « اى سلطان ! تو طريقهء سپاسدارى و شكرگزارى به‌جاى نمىآرى . شكر تو بايد كه به قدر فيضان نعمتهاى الهى و ترادف عطاهاى نامتناهى باشد كه روزگار دولت تو را شامل است و ايّام اقتدار تو را شامل . شكر نه همين است كه به زبان الحمد للّه گويى . شكر سلطان وقتى موقع قبول مىيابد و استحقاق مزيد نعمت به هم مىرساند كه بر هرچه دارى شكرى كه مناسب آن باشد به‌جا آورى . » به حرف و صوت نتوان شكر منعم را ادا كردن * دهان كيسه مىبايد كه صاحب مال بگشايد