المحقق السبزواري
219
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
بخواند و گفت : « در بغداد كسى راشناسى از مردم شهر و بازار كه پانصد دينار با من معاملت كند كه جهت مهمّى در كار دارم تا وقت ارتفاع حاصل بازدهم » ؟ وكيل تأمّلى كرد ؛ شخصى به ياد او آمد كه در بازار خريد و فروخت مىكند و ششصد دينار زر سرخ دارد كه به روزگار دراز تحصيل نموده . به امير گفت كه ، « او را بخوان و به جاى نيكش بنشان و هردم با او تلطّفى بكن و پس از خوردن چيزى خود با او مطلب را بگوى ، شايد كه از شرم رو نتواند كرد و مهمسازى تو بكند و آن زر به شيرين زبانى از او توانى گرفت . » امير كسى نزد آن شخص فرستاد كه ، « لمحهاى « 1 » با تو شغلى دارم ، قدم رنجه فرماى . » آن مرد برخاسته ، به خانهء امير آمد و هرگز او را با آن امير معرفتى نبود . چون به خانهء امير رفت و سلام كرد ، امير بعد از جواب سلام رو به خواصّ و نديمان كرد و گفت : « اين فلان بن فلان است » . و جهت او برخاست و تعظيم كرد و به جاى نيكش بنشاند . پس ، گفت : « اى خواجه ! من آزادمردى و نيكوسيرتى و ديانت تو شنيدهام ؛ چرا تو را كارى كه باشد به ما نگويى ؟ و بايد كه خانهء ما را خانهء خود دانى و با ما دوستى و برادرى كنى » . هرچه امير مىگفت ، او خدمت مىكرد و وكيل امير مىگفت : « خواجه صد چندين است » . زمانى شد ؛ خوان آوردند . امير او را نزديك خود جاى داد و هردم از پيش خود چيزى برگرفتى و پيش او نهادى . چون خوان برگرفتند و دست بشستند و مردم پراكنده شدند و خواصّ بماندند ، امير رو سوى آن مرد كرد و گفت : « دانى كه تو را چرا رنجه كردم ؟ » گفت : « امير بهتر داند » . گفت : « بدان كه مرا در اين شهر دوستان و عزيزان بسيارند كه هر اشاره كه ما به ايشان كنيم از آن نگذرند و اگر پنج هزار و اگر ده هزار از ايشان بخواهيم دريغ ندارند ، چه ايشان را از معاملهء من سود و فايده بسيار بوده و هرگز كسى از صحبت من زيان نكرده . در اين وقت مرا رغبت به آن شد كه ميان من و تو دوستى و صحبت باشد ، گستاخى شد ، هرچند مرا دوستان بسيارند امّا مىخواهم كه با تو معامله كنم و در اين وقت هزار دينار با من سودا كنى مدت چهار ماه ، تا به وقت ارتفاع بازدهم و يك دست جامه بر آن افزايم و دانم كه به اين قدر تو را دسترس هست و به اضعاف اين با من مضايقه نكنى » .
--> ( 1 ) . مدتى اندك .