المحقق السبزواري

220

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

مرد از شرم تلطّفى كه با او كرده بود گفت : « امر از امير است ، و ليكن من از آن دكانداران نيم كه ايشان را هزار و دو هزار باشد . و پيش بزرگان گزاف نتوان گفت . تمامى سرمايهء من ششصد دينار است و در بازار بدان دست و پايى مىزنم و خريد و فروشى مىكنم و اين وجه را در مدّتى به سختى و محنت به دست آورده‌ام » . امير گفت : « مرا در خزانه زرها هست ، ليكن آن كار مرا نشايد و غرض من از معامله با تو دوستى است و از دادوستد اين ششصد دينار تو را چه چيز به‌هم رسد ، به من ده و قباله به هفتصد دينار به شهادت جماعت عدول مؤمنين بنويسيم تا به وقت ارتفاع » . و وكيلش همىگفت : « تو هنوز امير را ندانسته‌اى . از همه اركان دولت هيچ‌كس راست معامله‌تر از امير نيست » . آن مرد گفت : « فرمانبردارم و به اين قدرى كه دارم با امير مضايقه ندارم » . آن زر بداد . امير زر بستد [ 53 آ ] و چون وعده برسيد ، آن مرد به سلام امير رفت و به زبان هيچ تقاضا نكرد و با خود گفت : « چون امير بيند ، داند كه به تقاضاى زر آمده‌ام » . تا دو ماه بر اين بگذشت كه آمد و شد مىكرد و امير هيچ به اين راه نمىرفت ، كه آن مرد به تقاضا مىآيد يا مرا چيزى به او مىبايد داد . مرد چون ديد كه امير تغافل مىكند ، عرضه‌اى بنوشت و به او داد كه ، « به آن زر احتياج دارم و دو ماه است كه از وعده مىگذرد . اگر رأى امير تقاضا كند ، اشارتى به وكيل كند كه زر تسليم نمايد . » امير گفت : « تو پندارى كه از كار تو غافلم ؛ دل مشغول مدار . روزكى چند صبر كن كه من در تدبير زر توام . مهر كرده به دست معتمدى داده به خانهء تو مىفرستم » . دو ماه ديگر صبر كرده هيچ اثر زر نديد . ديگرباره ، به سراى امير شد و عرضه بداد و به زبان بگفت و هردو سه روز يك‌بار به تقاضا مىرفت و هيچ سود نمىداشت . و از وعده هشت ماه گذشت . مرد درماند . محتشمان و بزرگان را شفيع ساخت و نزد قاضى القضات رفت و هيچ بزرگى و محتشمى نماند كه جهت او با امير سخن نگفتند و شفاعت نكردند ، و از پيش قاضى كس آورد و او را نمىتوانستند به خانه شرع برند و شفاعت شفيعان قبول نمىكرد ، تا حال بر اين منوال يك سال و نيم بگذشت و مرد عاجز ماند و بدان راضى شد كه از سر سود بگذرد و صد دينار كمتر از آنچه داده به او رسد . هيچ