الفيض الكاشاني

325

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

پراكنده نشويد ، و بر اهل بيت من پيشى نگيريد كه از دين بيرون مىرويد و از آنها تأخّر پيدا نكنيد تا هلاك شويد ، به عهد من وفا كنيد و بيعت خود را با من نشكنيد . بار خدايا آنچه را به من امر كردى ابلاغ كردم و به اندازه‌اى كه توانستم آنان را اندرز دادم . توفيق من از خداست و توكّلم بر او و باز گشتم به سوى اوست » . پس از آن برخاست و داخل حجره‌اش شد . آنگاه دستور داد ابا بكر و عمر و كسانى را كه در مسجد بودند به نزد او فرا خواندند و به آنان فرمود : « آيا به شما دستور ندادم كه با سپاه اسامه روانه شويد ؟ » ابو بكر عرض كرد : من به اين منظور از مدينه بيرون رفتم ليكن براى آن كه با شما تجديد عهد كنم باز گشتم . عمر گفت : من بيرون رفتم زيرا دوست نداشتم اخبار شما را از كاروانها بپرسم . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : سپاه اسامه را روانه كنيد ، و اين سخن را سه بار تكرار و فرمود : لعنت خدا بر كسى باد كه اين امر را به تأخير اندازد . پس از آن به سبب رنج و تأسّف زياد بر كسانى كه در اجراى امر او تأخير كرده بودند به حالت بيهوشى در افتاد و مسلمانان به گريه درآمدند و صداى ناله و زارى زنان و فرزندانش بلند شد . سپس به هوش آمد و به آنها نگريست و فرمود : دوات و كاغذى برايم بياوريد تا چيزى براى شما بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد . پس از آن از هوش رفت ، يكى از حاضران برخاست تا دوات و استخوان شانهء گوسفندى حاضر كند ، عمر گفت : برگرد چه پيامبر هذيان مىگويد . سپس به سرزنش يكديگر پرداختند ، برخى گفتند : پيامبر را فرمانبردار باشيد و دوات و استخوان شانه حاضر كنيد و دسته‌اى گفتند : عمر را اطاعت كنيد ، و ديگران گفتند : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ، ما از مخالفت با پيامبر خدا بيمناكيم . چون آن حضرت دوباره به هوش آمد برخى عرض كردند : اى پيامبر خدا آيا دوات استخوان بياوريم ؟ فرمود : اما پس از آنچه گفتيد نه ، ليكن به شما وصيّت مىكنم با خاندانم به نيكى رفتار كنيد و روى خود را از آنها گردانيد آنها برخاستند و رفتند . يكى از عارفان در اين باره گفته است : أوصى النبىّ فقال قائلهم * قد ظلّ يهجر سيّد البشر « 1 » و رأى أبا بكر أصاب و لم * يهجر و قد أوصى إلى عمر « 2 » راوى مىگويد : نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله علىّ بن ابى طالب و عبّاس بن عبد المطلّب و اهل بيت آن حضرت باقى ماندند عبّاس گفت : اى پيامبر خدا ! اگر اين امر در ميان ما قرار خواهد

--> ( 1 ) پيامبر سفارش كرد ، يكى از گويندگان آنها گفت - سرور بشر هذيان مىگويد ( 2 ) و او عقيده داشت ابا بكر درست عمل كرده و - هذيان نگفته چه به جانشينى عمر وصيت كرده است