الفيض الكاشاني
323
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
پنهانى از او در اين باره پرسش كرد . عايشه گفت : به سوى ابو بكر و عمر برو و به آنها بگو : حال پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله سنگين و دشوار شده و بيماريش فزونى يافته ، هيچ يك از شما از محلّ خود دور نشود و من اخبار را پياپى به شما مىرسانم . چون بيمارى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شدّت يافت و عايشه صهيب رومى را فرا خواند و به او گفت : نزد ابو بكر و عمر برو و آنها را آگاه كن كه حالت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نوميد كننده است و به ابو بكر بگو خود و عمر و ابو عبيده همين امشب به مدينه باز گردند . صهيب نزد آنها آمد و پيام عايشه را رسانيد . آنها دست او را گرفته نزد اسامه بردند و از پيام عايشه او را آگاه كردند و اجازه خواستند كه به مدينه باز گردند . اسامه به آنها اجازه داد و گفت : كسى از وضع شما آگاه نشود ، اگر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بهبود يافت به اردوگاه باز گرديد و اگر رحلت كرد مرا آگاه سازيد تا هر راهى را مردم اختيار كردند من با آنها هماهنگ شوم . ابو بكر و عمر و ابو عبيده شبانه وارد مدينه شدند و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله در حالت بيهوشى بود هنگامى كه از آن حالت باز آمد فرمود : به خدا سوگند در اين شب شرّ بزرگى به مدينه وارد شده است ، عرض كردند : اى پيامبر خدا آن شرّ چيست ؟ فرمود : آنانى را كه مأمور كرده بودم براى شركت در سپاه اسامه بيرون روند دستهاى از آنها در مدينه باز گشته و بر خلاف دستور من رفتار كردهاند . آگاه باشيد كه من در پيشگاه خداوند از آنها بيزارم ، واى بر شما سپاه اسامه را روانه كنيد - و اين را سه بار تكرار فرمود - لعنت خدا بر آن كه از آن سپاه تخلّف كند و اين را نيز سه بار تكرار كرد . راوى مىگويد : اما علىّ بن ابى طالب و فضل بن عبّاس در طول بيمارى آن حضرت از او جدا نمىشدند . بلال اذانگو در وقت هر نماز واجب به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىرسيد و عرض مىكرد : اى پيامبر خدا ! نماز ، اگر آن حضرت قادر بر خروج از خانه بود بيرون مىآمد و نماز را با مردم به جماعت مىگذارد و اگر قدرت نداشت به على بن ابى طالب دستور مىداد كه با مردم به جماعت نماز بگذارد . در بامداد شبى كه آن عدّه وارد مدينه شدند بلال به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد تا براى نماز اذان بگويد ديد آن حضرت قادر به خروج از منزل نيست پس ندا داد : الصّلاة يرحمكم اللّه ، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله كه سرش در دامان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود با دست اشاره فرمود كه يكى از آنان با مردم نماز بگذارد چه من دچار وضع خودم هستم . عايشه گفت : دستور دهيد ابا بكر با مردم نماز بگذارد ، حفصه گفت : فرمان دهيد عمر با مردم نماز بگذارد ، هنگامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله گفتار آنها را شنيد و حرص هر يك را در مقدّم داشتن پدر خود ديد به آنها فرمود : عفيف باشيد سپس بيهوش شد . عايشه به بلال گفت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از هوش رفته و سرش در دامان علىّ است و وى نمىتواند از او جدا شود به ابو بكر