الفيض الكاشاني
160
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
بنگرند . بنابراين هرگاه انگيزهء او براى عمل تقرّب به خدا باشد ليكن يكى از اين خطورات ضميمه آن شده به طورى كه عمل را برايش سبكتر ساخته بى ترديد عمل او از حدّ اخلاق بيرون رفته و خالص براى رضاى خدا نبوده و شرك بدان راه يافته است . خداوند فرموده است : « من بى نيازترين شريكان از شركت هستم . » خلاصه آن كه هر لذّتى از لذّات دنيا كه مايهء آسايش نفس باشد و دل بدان رغبت كند چنانچه كم يا زياد آن به عمل راه يابد صفاى آن را مكدّر و خلوص آن را زايل مىكند . انسان با لذّتهاى نفسانى گره خورده و در شهوتهاى خود فرو رفته و كم است كه فعلى از افعال و عبادتى از عبادات او خالى از اين قبيل لذّتها و اغراض زودگذر دنيوى باشد . از اين رو گفتهاند : كسى كه در دوران عمر خويش يك گام از روى اخلاص براى رضاى خدا بردارد رستگار شده است ؛ و اين به سبب ارزشمندى و كميابى اخلاص و دشوارى پاكيزه كردن دل از اين شائبهها و اغراض است . عمل خالص آن است كه انگيزهء آن تنها طلب تقرّب به خدا باشد و اگر همين لذّتهاى نفسانى به تنهايى انگيزهء عمل باشند روشن است كه كار دارندهء آن چقدر دشوار خواهد بود . ليكن منظور ما در اين جا كسى است كه قصد اصلى او تقرّب به خدا باشد و امورى كه ذكر شد به قصد او منضّم گردد . در اين صورت چنان كه در بحث نيّت ذكر شد الحاق اين امور به قصد او يا در رتبهء موافقت و يا بر سبيل مشاركت و يا به طريق معاونت خواهد بود . كوتاه سخن آن كه انگيزهء نفسانى يا مانند انگيزهء دينى است يا قويتر و يا ضعيفتر از آن است و هر كدام آنها حكمى جداگانه دارد كه ما به زودى آن را ذكر خواهيم كرد . اخلاص ، خالص گردانيدن عمل از همهء آن شايبههاست چه كم و چه زياد به طورى كه قصد تقرب در آن خالص شود و انگيزهاى براى عمل جز آن وجود نداشته باشد ؛ و اين امر تنها در مورد كسى قابل تصور است كه دوستدار خدا و شيداى او بوده و تمام انديشهاش در امور آخرت مستغرق باشد به طورى كه در دل او جايى براى دوستى دنيا باقى نمانده باشد . چنين كسى حتى خوردن و آشاميدن را نيز دوست نمىدارد بلكه رغبت او به آنها مانند رغبت او به قضاى حاجت است چه آن ضرورتى جبلّى است . او طعام را به سبب آن كه طعام است دوست نمىدارد بلكه از آن جهت كه براى عبادت خدا به او نيرو مىدهد از آن استفاده و آرزو مىكند كه كاش شرّ گرسنگى از او كفايت مىشد تا نيازى به خوردن نداشته باشد ، لذا در دل او لذّتى نسبت به آنچه بر مقدار ضرورى است باقى نمىماند ، و تنها مقدار ضرورى مطلوب اوست چه آن ضرورى دين اوست و وى جز در فكر دين خود نيست . اين شخص