الفيض الكاشاني
115
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
كه او را واله و مدهوش مىسازد و ديگر آنچه را بر او مىگذرد ادراك نمىكند چنان كه گفته شده است : زدن دوست درد ندارد . دوم - آن كه درد را احساس مىكند ، ليكن بدان راضى و خشنود بلكه راغب و خواهان آن است و اين رغبت به حكم عقل اوست هر چند بر حسب طبع از آن كراهت دارد . وى مانند كسى است كه از رگزن بخواهد تا او را فصد و يا حجامت كند چه او درد را ادرك مىكند ليكن بدان خشنود و در آن راغب است و منّت رگزن و حجامتگر را نيز بر گردن مىگيرد . اين حالت كسى است كه به دردى كه بدان دچار شده خشنود و راضى باشد . همچنين هر كسى كه براى به دست آوردن سود به سفر مىرود سختيهاى مسافرت را درك مىكند ليكن علاقه و محبّت او به ثمرات سفر سختيهاى آن را برايش آسان و گوارا مىكند و او را بدان راضى مىگرداند ، و هر زمان بلايى از سوى خداوند بر او وارد شود چون يقين دارد پاداش كه برايش ذخيره مىشود برتر از چيزى است كه به سبب آن بلا از او فوت شده است بدان راضى و راغب بوده و آن را دوست مىدارد و خداوند را بر آن شكر مىگويد . اين زمانى است كه او ثواب و احسانى را كه در برابر آن بلا به او داده مىشود در نظر گيرد امّا ممكن است محبّت به قدرى بر دلش چيره شود كه خوشى او تنها بر آوردن مراد محبوب و به دست آوردن رضاى او باشد نه چيز ديگرى و راى آن و جز رضا و مراد دوست محبوب و مطلوب ديگرى نداشته باشد . ما همهء اين امور را در دوستيهاى مردم با يكديگر مشاهده مىكنيم و توصيف كنندگان آنها را از طريق نظم و نثر ياد كردهاند و براى آنها معنايى نيست جز ملاحظهء جمال صورتهاى ظاهرى كه با چشم سر ادراك مىشود ؛ و اگر در اين جمال انديشه و دقّت شود جز پوستى نيست كه بر گوشت و خونى كه پر از كثافات و پليديهاست كشيده شده است ؛ آغاز آن نطفهاى است جهنده و پايان آن مردارى است پليد و گنديده و در اين فاصله حمل كنندهء نجاسات است . اگر در ادراك كنندهء اين جمال بينديشى چشمى است پست كه در آنچه مىبيند بسيار غلط و اشتباه مىكند ، كوچك را بزرگ ، و بزرگ را كوچك و دور را نزديك ، و زشت را زيبا مىبيند ، و هرگاه استيلاى محبّت اين جمال بر دل قابل تصوّر است چرا محبّت جمال ازلى و ابدى كه براى كمال او نهايتى نيست و با چشم بصيرت درك مىشود محال باشد چشمى كه دچار غلط و اشتباه نمىشود و مرگ بدان راه ندارد بلكه دارندهء آن پس از مرگ زنده مىماند ، به روزيى كه خداوند به او مىدهد شادمان است و مرگ براى او مايهء مزيد هشيارى و آگاهى است . اين موضوع اگر به ديده عبرت نگريسته شود امرى روشن است و جهان وجود و احوال محبّان و سخنان آنان بر آن گواهى مىدهد .