الفيض الكاشاني
116
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
بشر گفته است : در آغاز كارم عازم آبادان شدم در آن جا مردى كور و مجذوم و ديوانه را ديدم كه بيهوش افتاده و مورچهها گوشت بدنش را مىخوردند . من سر او را از زمين بلند كرده در دامنم گذاشتم و با خود زمزمه مىكردم ، چون او به هوش آمد گفت : اين فضول كيست كه ميان من و پروردگارم مداخله مىكند ، اگر پروردگارم مرا پاره پاره كند جز بر دوستى او نمىافزايم . بشر گفته است : پس از آن هيچ بلا و محنتى ميان بنده و پروردگار نديدم كه آن را زشت بشمارم . ابو عمرو محمّد بن اشعث گفته است : مردم مصر چهار ماه غذا نخوردند و تنها به رخسار يوسف صديق عليه السّلام مىنگريستند ، هنگامى كه گرسنه مىشدند به چهرهء او نظر مىكردند و جمال او آنان را از احساس رنج گرسنگى باز مىداشت . آنچه در قرآن آمده از اين بليغتر است و آن اين كه زنان به سبب دلباختگى به جمال يوسف عليه السّلام دستهايشان را بريدند و حسّ نكردند . گفته شده است : يونس به جبرئيل عليه السّلام گفت : مرا به عابدترين مردم زمين راهنمايى كن او را به مردى رهنمون شد كه جذام دستها و پاهايش را قطع و او را نابينا و ناشنوا كرده بود و مىگفت : بار الها ! مرا چندان كه خواستى از آنها برخوردار كردى و آنچه خواستى از من سلب فرمودى و اميد به خودت را برايم باقى گذاشتى اى احسان كننده و اى پيوند دهنده ! مسروق گفته است : از بنى اسرائيل مردى ( با عائلهاش ) در باديه زندگى مىكرد و او را سگ و الاغ و خروسى بود . خروس براى نماز آنان را بيدار مىكرد . و الاغ آب براى آنها مىآورد و چادرشان را حمل مىكرد و سگ نگهبانى آنها را به عهده داشت . روباه آمد و خروس آنها را برد ، عايلهاش بر اثر آن غمگين شدند ، ليكن او مرد پارسايى بود گفت : مقدّر بوده شايد براى ما خير باشد . سپس سگ مرد ، گفت : مقدّر بوده شايد خير باشد . پس از آن گرگى آمد و شكم الاغ را پاره كرد و كشت و عايلهاش بدين سبب اندوهگين شدند ، مرد گفت : مقدّر بود ، شايد خير باشد . سپس يكى از روزها كه از خواب برخاستند ديدند همهء كسانى كه در اطراف آنها بودهاند اسير شده و تنها آنها باقى ماندهاند ، گفت : آنها كه اسير شدهاند به سبب دلالت بانگ سگ و الاغ و خروس ايشان بوده و خير ما را خداوند در نابودى اين حيوانات مقدّر كرده بود . بنابراين كسى كه الطاف پنهانى خداوند را بداند به آنچه او كند راضى و خشنود است . نقل شده است كه عيسى عليه السّلام از كنار مردى گذشت كه كور و پيس ، فلج و زمينگير بود ، و جذام گوشت بدنش را فرو ريخته بود و مىگفت : سپاس ويژهء خداوندى است كه مرا از آنچه بسيارى از آفريدگانش را بدانها مبتلا كرد ، عافيت داده است . عيسى عليه السّلام به او فرمود : اى مرد !