الفيض الكاشاني

103

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

هفتاد هزار تن از شهر بيرون آمد تا براى آنها از خدا درخواست باران كند ، ليكن خداوند به او وحى فرمود : چگونه آنها را اجابت كنم و حال آن كه گناه روزگار آنها را تيره كرده است . درون آنها پليد است مرا بى آن كه بر طريق يقين باشند مىخوانند ، و از مكر من خود را ايمن مىدانند . به يكى از بندگانم كه او را برخ مىگويند مراجعه كن و به او بگو بيرون آيد و دعا كند تا او را اجابت كنم . موسى عليه السّلام جوياى او شد ليكن او را نمىشناخت . يك روز كه موسى عليه السّلام به راهى مىرفت با بردهء سياهى روبرو شد كه اثر سجده در پيشانى او ديده مىشد و خود را در گليمى پيچيده و آن را در گردنش گره داده بود . موسى عليه السّلام به نور الهى او را شناخت ، به او سلام كرد و گفت : چه نام دارى ؟ پاسخ داد ، نامم برخ است ، موسى عليه السّلام گفت : مدّتى است در طلب توايم ، بيرون رو و براى ما درخواست باران كن . پس بيرون آمد و ضمن سخنانش گفت : اين از افعال تو نيست ، اين از حلم تو نيست ، برايت چه روى داده است ؟ آيا ابرها تو را نافرمانى كرده‌اند يا بادها از طاعت تو سرپيچيده‌اند ، يا آنچه نزد تو بوده به پايان رسيده ، و يا خشمت بر گنهكاران شدّت يافته است . آيا تو پيش از آفرينش خطاكاران آمرزنده نبوده‌اى ؟ تو خود رحمت را آفريده و ما را به مهربانى دستور داده‌اى يا به ما نشان مىدهى كه از رحمت خوددارى دارى ، يا از بيم آن كه فرصت از دست رود در مجازات شتاب مىكنى ؟ پيوسته به همين گونه سخن گفت تا آنگاه كه باران شروع شد و بر اثر آن بنى اسرائيل تر و نمناك شدند و خداوند در طول نصف روز گياهان را رويانيد به حدّى كه بلنداى آنها به زانو مىرسيد . آنگاه برخ بازگشت در اين هنگام موسى عليه السّلام او را ديدار كرد ، برخ گفت : ديدى هنگامى كه به پروردگارم دادخواهى كردم چگونه به انصاف با من رفتار كرد موسى عليه السّلام خواست او را تنبيه كند ليكن خداوند به او وحى فرمود كه برخ روزى سه بار مرا مىخنداند . از حسن نقل شده كه گفته است : در بصره كپرها يا خانه‌هايى كه از نى و بوريا بود دچار حريق شد و سوخت ، يكى از اين خانه‌ها كه در وسط آنها بود سالم باقى ماند . در اين هنگام امير بصره ابو موسى اشعرى بود ، او را از اين جريان آگاه كردند ، وى كسى را به سوى صاحب آن خانه فرستاد ، پير مردى را آوردند ، ابو موسى به او گفت : اى پيرمرد ! چه شد كه خانه تو نسوخت ، پاسخ داد : من خدا را سوگند دادم كه خانه‌ام را نسوزاند . ابو موسى گفت : من از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : در امّت من گروهى باشند كه مويشان ژوليده و جامه‌شان