الفيض الكاشاني
150
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
مرد گفت : در ميان خود سه قسمت مىكنيم پس يك نفر به روستا برود و غذايى تهيه كند . يكى از سه نفر براى تهيه غذا فرستادند . او با خود گفت : چرا آنها در اين طلاها شريك باشند ؟ در غذا زهر مىريزم و آن دو را كشته مال را خودم تنها برمىدارم . راوى گفت : مأمور خريد غذا در غذا زهر ريخت ولى آن دو مرد ( در غياب او ) گفتند : چرا يك ثلث مال را به او بدهيم . وقتى كه برگشت او را مىكشيم و مال را بين خودمان تقسيم مىكنيم . راوى گفت : چون مأمور خريد غذا برگشت . آن دو نفر او را كشته و غذا را خوردند و مردند و آن طلاها در بيابان بىآب و علف باقى ماند در حالى كه كشتهء آن سه نفر در آن جا بود . عيسى ( ع ) بر آنها گذشت و به يارانش فرمود : اين است ( عاقبت ) دنيا از آن بپرهيزيد . نقل شده كه ذو القرنين بر يكى از امتها وارد شد كه از مالهاى دنيا كه مورد بهرهبردارى مردم است در نزد آنها نبود و قبرهايى را كنده بودند و چون وارد صبح مىشدند به آن گورها رفته آب و جاروب مىزدند و در كنار آنها نماز مىخواندند و مانند حيوانات سبزى و گياه مىخوردند . خداوند روزى آنان را از گياهان زمين قرار داده بود ، پس ذو القرنين كسى را نزد سلطانشان فرستاد كه به او بگويد : دعوت ذو القرنين شاه را اجابت كن . او گفت : به ذو القرنين نيازى ندارم . پس ذو القرنين نزد او آمد و به او گفت : در پى تو فرستادم كه نزدم بيايى و خوددارى كردى ؛ اينك من آمدم . سلطان آن قوم گفت : اگر به تو محتاج مىبودم البته نزدت مىآمدم . ذو القرنين به او گفت : چه شده كه شما را به حالتى مىبينم كه تا كنون هيچ امّتى را به اين حالت نديدهام ؟ گفت : آن حالت چيست ؟ ذو القرنين گفت : شما پولى و چيزى نداريد آيا شما طلا و نقره نمىگيريد كه از آن بهرهمند شويد ؟ گفتند ، بدان سبب از طلا و نقره بيزاريم كه هر كس به طلا و نقره رسيد ، نفسش مشتاق به آن شد و اشتياق او را به مال بيشتر فرا خواند . اسكندر گفت : شما را چه شده كه گورها كندهايد و چون وارد صبح مىشويد به آن جا مىرويد و آنها را تميز و