الفيض الكاشاني

151

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

جاروب مىكنيد و در كنار آنها نماز مىگزاريد ؟ گفتند : مىخواهيم هرگاه به آن گورها بنگريم و آرزوى دنيا كنيم گورها مانع آرزوى ما شود . ذو القرنين گفت : مىبينم كه جز گياه زمين غذايى نداريد ، آيا حيوانات را در اختيار نمىگيريد تا شير آنها را بدوشيد و بر آنها سوار شويد و از آنها بهره ببريد ؟ گفتند : نمىخواهيم شكمهايمان گور حيوانات شود و گياه زمين ما را بس است و ساده‌ترين غذا براى فرزند آدم كافى است و هر غذايى كه از گلو پايين رفت هر چه باشد ديگر طمعى ندارد . آنگاه سلطان آن سرزمين دست خود را به پشت سرش دراز كرد و جمجمه‌اى را برداشت و گفت : اى ذو القرنين ، آيا مىدانى صاحب اين جمجمه كيست ؟ گفت نه ، او كيست ؟ گفت : شاهى از شاهان زمين كه خدا سلطنت بر اهل زمين را به او داد ؛ پس مال رعيت را غصب و به آنها ستم و تجاوز كرد و چون خداوند اين عمل را از او ديد با مرگ وى سلطنت او را قطع كرد و مانند سنگى بر زمين افتاد و خدا عملش را برشمرده تا در آخرت او را كيفر دهد . سپس جمجمهء پوسيده ديگرى برداشت و گفت : اى ذو القرنين ، آيا مىدانى اين كيست ؟ گفت : نه ، او كيست ؟ گفت : اين سلطانى است كه خدا پس از اولى او را به قدرت و سلطنت رساند و رفتار شاه قبل با رعيّت را مىديد كه به آنها ستم مىكند و مالشان را به غصب مىگيرد . پس در برابر خدا تواضع كرد و دستور داد با اهل مملكتش به عدالت رفتار شود . پس مىبينى كه چگونه خاك شده است و خدا عملش را برشمرده تا در آخرت پاداشش بدهد . سپس به طرف جمجمهء ذو القرنين سر فرود آورد و گفت : اين جمجمه گويى مانند اين دو جمجمه است پس بينديش اى ذو القرنين چه مىكنى . ذو القرنين به او گفت : آيا ممكن است با من رفاقت كنى و تو را در اين مال و ثروتى كه خدا به من داده برادر و وزير و شريك خود سازم ؟ گفت : صلاح نيست كه من و تو در يك جا باشيم و نه با هم . ذو القرنين گفت : چرا ؟ گفت : براى اين كه تمام مردم دشمن تو و دوست منند ، گفت : چرا ؟ گفت : براى سلطنت و مال و دنيايى كه دارى تو را دشمن مىدارند ، ولى كسى را نمىيابم كه دشمن