الفيض الكاشاني
128
راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )
نگاه داشتن مال است و هرگاه جلو خواستهاش گرفته شود و با زحمت چند بار مال انفاق گردد صفت بخل از بين مىرود و صفت بخشش خوى انسان مىشود و رنج بخل از بين مىرود ؛ در اين صورت درمان بخل با علم و عمل است بازگشت علم به شناخت آفت بخل و فايدهء بخشش است و بازگشت عمل به تكلّف بخشيدن مال است . اما گاه بخل بطورى قوى مىشود كه آدمى را كور و كر مىكند و مانع از آن مىشود كه انسان آفت آن را بشناسد و چون شناخت محقّق نشود ميل به عمل تحريك نمىشود و نمىتواند كارى بكند و بيمارى به صورت مزمن باقى مىماند ؛ مانند مرضى كه مانع از شناخت دوا و امكان استعمال آن است . اينجاست كه تا دم مرگ چارهاى جز صبر كردن ندارد . عادت بعضى از اساتيد صوفيه در درمان بيمارى بخل مريدانشان اين بود كه آنان را از اختصاص يافتن به گوشههايى كه داشتند منع مىكردند و استاد هرگاه كه مىپنداشت مريدى از زاويهء خود و متعلّقات آن شادمان است او را گوشهء ديگرى منتقل مىكرد و گوشهء او را به مريد ديگر مىداد و او را از هر چه مالك بود محروم مىكرد ، و هرگاه مىديد كه مريد به لباس نو يا سجّادهاى توجه دارد و به آن دلخوش است به او دستور مىداد كه به ديگرى بدهد و لباس كهنه بپوشد كه قلبا به آن رغبت ندارد ، اين عمل و نظاير آن دلها را از كالاى دنيا دور مىسازد و هر كس اين راه را در پيش نگيرد به دنيا انس مىگيرد و آن را دوست مىدارد و اگر هزار كالا داشته باشد ، برايش حكم هزار محبوب را دارد . از اين رو هرگاه يكى از آنها به سرقت برود به اندازهء محبّتى كه به آن دارد رنجيده مىشود و چون بميرد يك جا هزار مصيبت به او مىرسد ، چرا كه تمام آنها را دوست مىداشته و از دستش رفته است ، حتى در زمان زنده بودنش نيز در معرض خطر مصيبت از دست دادن و نابودى آنهاست . كاسهاى از جنس فيروزه و جواهرنشان براى يكى از شاهان بردند كه نظير آن را نديده بود و از ديدن آن سخت شادمان شد . شاه به يكى از حكيمانى كه نزدش بود گفت :