الفيض الكاشاني

257

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

گفت : من عملى ندارم كه خدا را بخوانم . پيك گفت : من دعا مىكنم و تو آمين بگو . پس پيك دعا كرد و او آمين گفت ابرى بر روى آنها سايه افكند تا به ده رسيدند . پس قصّاب به جاى خود روانه شد و ابر با او برفت . رفيقش به او گفت : تو مىپنداشتى كه عملى ندارى من دعا كردم و تو آمين گفتى و ابرى بر ما سايه افكند آنگاه ابر در پى تو آمد . بايد مرا از حال خود خبر دهى پس داستان خود را به او خبر داد . پيك گفت : كسى كه از گناه توبه مىكند مقامى در پيشگاه خدا دارد كه هيچ كس ندارد . احمد بن سعيد عابد از پدرش روايت كرده كه گفت : جوانى خداپرست كه همواره در مسجد جامع بود در كوفه نزد ما بود . او خوشرو و خوش‌قامت و خوش‌منظر بود . پس زنى زيبا و خردمند به او نگاه كرد و دلباختهء او شد و اين حالت طولانى شد . روزى زن در راه جوان كه قصد مسجد رفتن داشت ايستاد و به او گفت : جوان سخنم را گوش كن آنگاه هر چه خواستى انجام بده . جوان برفت و با او سخن نگفت . سپس بر سر راه جوان كه آهنگ رفتن منزل خود كرده بود ايستاد و گفت : اى جوان سخنم را گوش كن . راوى گفت : جوان مدّت زيادى خاموش ماند و به زن گفت : اينجا محلّ تهمت است و من نمىخواهم متهّم شوم . زن به او گفت : به خدا من در اين جا نايستادم ، در حالى كه از كار تو آگاه نباشم ولى پناه به خدا كه خداپرستان به خاطر من متهّم شوند و آنچه مرا واداشت كه در چنين كارى با تو ملاقات كنم اين است كه بدانم اين كار اندك در نزد مردم بسيار است و شما خداپرستان مانند شيشه‌هايى هستيد كه كمترين چيزى آنها را بر اثر صافى و زلالى معيوب و تيره مىسازد . خلاصهء سخنم با تو اين است كه با تمام اعضاى وجودم شيفتهء توام ؛ خدا را در كار من و خودت در نظر بگير . راوى گفت : جوان به منزلش رفت و خواست نماز بگزارد ولى ندانست چگونه نماز بگزارد . پس كاغذى برداشت و نامه‌اى نوشت آنگاه از خانه‌اش بيرون شد ناگهان زن را در جاى خود ايستاده يافت و نامه را به طرف او انداخت و به منزلش برگشت مضمون نامه چنين بود : به نام خداوند بخشندهء بخشايشگر . اى خانم بايد