ابن المقفع ( مترجم : منشي )

48

كليله و دمنه ( فارسي )

گردانيد . و الحقّ راه آن دراز و بي پايان يافتم ، سراسر مخاوف و مضايق ، آنگاه نه راه بر معيّن و نه سالار پيدا . و در كتب طبّ اشارتي هم ديده نيامد كه بدان استدلالي دست دادي و يا بقوّت آن از بند حيرت خلاصي [ 1 ] ممكن گشتي . و خلاف ميان اصحاب ملّتها هر چه ظاهرتر ؛ بعضي بطريق ارث دست در شاخي ضعيف زده و طايفه‌اي از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پاى بر ركن لرزان نهاده ، و جماعتي براى حطام [ 2 ] دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتيوان پوده [ 3 ] بسته و تكيه بر استخوانهاى پوسيده كرده ؛ و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتداى خلق و انتهاى كار بي نهايت ، و راى هر يك برين مقرّر كه من مصيبم [ 4 ] و خصم مخطي [ 5 ] . و با اين فكرت در بيابان تردّد و حيرت يك چندي بگشتم و در فراز و نشيب آن لختي پوئيد . البتّه سوى مقصد پى بيرون نتوانستم برد ، و نه بر سمت راست و راه حقّ دليلي نشان يافتم . بضرورت عزيمت مصمّم گشت بر آنچه [ 6 ] علماى هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استكشافي كنم و بكوشم تا بيقين صادق پاى جاى دل پذير بدست آرم [ 7 ] . اين اجتهاد هم بجاى آوردم و شرايط بحث اندران تقديم نمود . و هر طايفه‌اي را ديدم كه در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخني ميگفتند و گرد تقبيح ملّت [ 8 ] خصم و نفي مخالفان ميگشتند . به هيچ تأويل درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد كه پاى سخن ايشان بر هوا بود ، و هيچ چيز نگشاد كه ضمير اهل خرد آن را قبول كردي . انديشيدم كه اگر پس از اين

--> [ 1 ] . ( 3 ) خلاصي ياء آن ياء نكره است . « نوعي خلاص و رهائي » اراده كرده است . [ 2 ] . ( 5 ) حطام ص 46 ح برس 11 ديده شود . [ 3 ] . ( 6 ) پوده پوسيده گشته و پوك و ميان تهي گشته مخصوصا چوب و درخت و تير كه بنوعي از انواع مثلا موريانه خوردگي سست شده باشد . سخن واهي را به گوز پوده ، و گردوى پوك ، تشبيه ميكنند . [ 4 ] . ( 8 ) مصيب آن كس كه بر راه راست و راى درست باشد و به آنچه حقّ و صواب باشد رسيده باشد . [ 5 ] . ( 8 ) مخطي آن كس كه بر راه غلط و عقيدهء كج باشد و بر راه حقّ و صواب نرود . [ 6 ] . ( 11 ) بر آنچه بجاى « بر آنكه » . 41 / 15 نيز ديده بود . [ 7 ] . ( 12 ) در نسخهء اساس : صادق و پاى بر جاى دل پذير پاى جاى بمعني جاي پاى بعد از اين باز هم خواهد آمد . [ 8 ] . ( 14 ) ملّت رجوع شود به ص 3 ح برس 7 .