ابن المقفع ( مترجم : منشي )

47

كليله و دمنه ( فارسي )

چون بر اين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم به راه راست باز آمد و برغبت صادق و حسبت بي ريا بعلاج بيماران پرداختم و روزگار در آن مستغرق [ 1 ] گردانيد ، تا بميامن [ 2 ] آن درهاى روزي بر من گشاده گشت و صلات [ 3 ] و مواهب [ 4 ] پادشاهان به من متواتر شد . و پيش از سفر هندوستان و پس از آن [ 5 ] انواع دوستكامي [ 6 ] و نعمت ديدم و بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم . وانگاه در آثار و نتايج علم طبّ تأمّلي كردم و ثمرات و فوايد آن را بر صحيفهء دل بنگاشتم ؛ هيچ علاجي در وهم نيامد كه موجب صحّت اصلي تواند بود ، و بدان از يك علّت مثلا أمني كلّي حاصل تواند آمد ، چنان كه طريق مراجعت آن منسدّ [ 7 ] ماند . و چون مزاج اين باشد بچه تأويل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن را سبب شفا شمرد ؟ و باز اعمال خير و ساختن توشهء آخرت از علّت گناه از آن گونه شفا ميدهد كه معاودت صورت نبندد . و من به حكم اين مقدّمات از علم طبّ تبرّمي [ 8 ] نمودم و همّت و نهمت بطلب دين مصروف

--> [ 1 ] . ( 2 ) مستغرق جملگي و تمامت چيزي چون در امري فرو گرفته شود گويند در آن مستغرق شد ، مثلا تمام حواسّ من مستغرق تماشاى اسپ دواني بود . « استغراق همه را فرا گرفتن » ( صراح ) ؛ « استغرق جمله گرفت چيز را . همه چيز فا كرد » ( مقدّمة ) . مستغرق در صفحهء 7 س 2 نيز ديده شود . [ 2 ] . ( 2 ) ميامن جمع ميمنت ، بركتها . گوئيم : به ميمنت و مباركي ، و به يمن قدم فلان . مراد از « بميامن آن » اينكه كار پر بركتي بود و از بركات آن كار نيكو و چنين و چنان شد . ص 13 حاشيه برس 17 نيز ديده شود . [ 3 ] . ( 3 ) صلات جمع صلة بخششها و عطاهاى نقدي كه در إزاى كار و هنري معنوي ، چون شعر و طبابت و نقّاشي ، كرده شود ، چه در اين كارها اجر و مزد متداول نبوده است . [ 4 ] . ( 3 ) مواهب جمع موهبت بخششها و عطاهاى غير نقدي چون زمين و ملك كه در حقّ كسي كنند . [ 5 ] . ( 3 ) پيش از سفر هندوستان و پس از آن . . . اين باب برزويه اگر بعد از بازگشت او تازه نوشته شده باشد هنوز فرصت دريافت صلات و مواهب در إزاي طبابت نبايد پيش آمده باشد . « پس از آن » در صورتي قابل قبول است كه قبل از اين موقع وقتي ديگر سفري بهند كرده و بازگشته باشد ، و بدان سبب كه هندوستان را ميشناخته و زبان هندي ميدانسته است او را مأمور كرده باشند كه بار ديگر رفته كتابها را بياورد . [ 6 ] . ( 4 ) دوستكامي خوش و خوب بودن كار و بر وفق رضا و دلخواه خود شخص بودن و مطابق بودن با آنچه دوستان در حقّ شخص خواهند ؛ بكام دوستان بودن . ص 28 ح برس 7 و ص 37 س 15 نيز ديده شود . [ 7 ] . ( 7 ) منسد از انسداد ، بسته شده و گشوده ناشدنى . [ 8 ] . ( 10 ) تبرّم سير آمدن و بستوه آمدن ( مقدّمة ) ؛ در نسخهء اساس « تبرّ مينمودم » بوده است ، الفي بخطّ متأخرّي الحاق شده است و به تبرّا مينمودم تغيير يافته ؛ نافذ پاشا هم « تبرّم نمودم » دارد . نه نسخهء قديم ديگر همگي تبرّا مينمودم و تبرّا نمودم دارد . شكّ نيست كه متن صحيح است و مراد اينكه از علم طبّ او را دلسردى حاصل گرديد .