ابن المقفع ( مترجم : منشي )
404
كليله و دمنه ( فارسي )
پيش آمد و در تقرير شكر و عذر افراط نمود و گفت : يك لحظه آمدن مرا انتظار واجب بين . سيّاح توقّفي كرد و ببر در باغي رفت و دختر امير را بكشت و پيرايهء او بنزديك سيّاح آورد . سيّاح آن برداشت و ملاطفت او را بمعذرت مقابله كرد و روى به شهر آورد . در اين ميان از آن زرگر ياد آورد و گفت : در بهايم اين حسن عهد بود و معرفت ايشان چندين ثمرت داد ، اگر او از وصول من خبر ياود ابواب تلطّف و تكلّف لازم شمرد ، و بقدوم من اهتزازي [ 1 ] تمام نمايد و بمعونت و ارشاد و مظاهرت او اين پيرايه بنرخي نيك خرج شود . در جمله ، چندانكه به شهر رسيد او را طلب كرد . چون به دو رسيد زرگر استبشاري تمام فرمود و او را باعزاز و اجلال فرود آورد ، و ساعتي غم و شادي گفتند و از مجاري احوال يك ديگر استعلامي كردند . در اثناى مفاوضت سيّاح ذكر پيرايه باز گردانيد و عين آن به دو نمود . تازگي [ 2 ] كرد و گفت : أنا ابن بجدتها [ 3 ] ، كار من است ، بيك لحظه دل ازين فارغ گردانم . و آن بي مروّت در خدمت دختر امير بودي ، پيرايه را بشناخت ، با خود گفت : فرصتي بزرگ يافتم ، اگر اهمالي ورزم و آن را ضايع گردانم از فوايد حزم و حذاقت و منافع عقل و كياست بي بهره گردم ، و پس از آن بسي باد پيمايم و در گرد آن نرسم . عزيمت بر اين غدر قرار داد و بدرگاه رفت و خبر داد كه : كشندهء دختر را با پيرايه بگرفتهام حاضر كرده . بيچاره چون مزاج كار بشناخت زرگر را گفت : كشتي مرا بدوستي و كس نكشته بود * زين زار تر كسي را هرگز بدشمني ملك گمان برد كه او گناه كار است ، و جواهر مصداق آن آمد ؛ بفرمود تا او را گرد شهر
--> آن را ميافگنم به دشمن خويش در هنگامي و زماني ، هر آينه داراى وفائي هستم از براى دوستان كه نهاده شده و نگهداري شده است نزد من و ( داراى غيبتي ( هستم ) كه بر برادران مورد ايمني است - به دشمنان اگر از من ستم و جفا ميرسد با دوستان وفا دارم و در حقّ برادران حفظ الغيب ميكنم . [ 1 ] . ( 5 ) اهتزاز جنبش از راه خوشحالي ؛ رجوع شود به 15 / 7 ح و 32 / 11 ح و 34 / 13 و 242 / 8 و 341 / 5 . [ 2 ] . ( 10 ) تازگي اظهار بشاشت و سر افرازي ؛ رجوع شود به 341 / 5 و تازه در 154 / 13 ح . [ 3 ] . ( 10 ) أنا ابن بجدتها منم فرزند علم اين خاك - يعني در اين باب استاد و دانا و همه كارهام .