ابن المقفع ( مترجم : منشي )
403
كليله و دمنه ( فارسي )
در بارهء [ 1 ] آن شهر خانه دارم - اگر آنجا گذري افتد و توفيق مساعدت نمايد به قدر امكان عذر اين احسان بخواهيم ؛ و حالي نصيحتي داريم : آن مرد را بيرون ميار ، كه آدمي بد عهد باشد و پاداش نيكي بدي لازم پندارد ؛ بجمال ظاهر ايشان فريفته نبايد گشت ، كه قبح باطن بر آن راجح است خوب رويان زشت پيوندند * همه گريان كنان خوش خندند على الخصوص اين مرد ، كه روزها با ما رفيق بود ، اخلاق او را شناختيم ؛ البتّه مرد وفا نيست و هر آينه روزي پشيمان گردي . قول ايشان را باور نداشت و نصيحت ايشان را بسمع قبول استماع ننمود و كم آمر بالرّشد غير مطاع [ 2 ] رشته فرو گذاشت تا زرگر بسر چاه آمد . سيّاح را خدمتها كرد و عذرها خواست و وصايت نمود كه وقتي برو گذرد و او را بطلبد ، تا خدمتي و مكافاتي واجب دارد . بر اين ملاطفت يك ديگر را وداع كردند ، و هر كس بجانبي رفت . يكچندي بود ، سيّاح را بدان شهر گذر افتاد . بوزنه او را در راه بديد تبصبصي [ 3 ] و تواضعي تمام آورد و گفت : بوزنگان را محلّي نباشد و از من خدمتي نيايد ، امّا ساعتي توقّف كن تا قدري ميوه آرم . و بر فور باز گشت و ميوهء بسيار آورد . سيّاح به قدر حاجت بخورد و روان شد . از دور نظر بر ببر افگند ، بترسيد ، خواست كه تحرّزي نمايد . گفت : ايمن باش ، كه اگر خدمت ما ترا فراموش شدهست * ما را حق نعمت تو ياد است هنوز [ 4 ] إنّي و إن كنت مرهوبا لعادية * أرمي عدوّي بها في الفرط و الحين لذو وفاء لأهل الودّ مدّخر * عندي و غيب على الإخوان مأمون [ 5 ]
--> [ 1 ] . ( 1 ) باره ( و بارو ) ديوار دور قلعه و گرد شهر ؛ در گلستان آمده است ( چاپ فروغي 109 ) : سنگ بر بارهء حصار مزن * كه بود كز حصار سنگ آيد [ 2 ] . ( 9 ) و كم آمر . . . چه بسا فرمان دهندهء به راه راست گرفتن كه ازو فرمان نپذيرند . [ 3 ] . ( 13 ) تبصبص اظهار كوچكي كردن و تملّق گفتن . از بصبصه گرفتهاند كه دم جنبانيدن سگ است از روى ترس يا باظهار خشوع . [ 4 ] . ( 16 ) اگر خدمت . . . شعر را به صورت نثر آورده است . [ 5 ] . ( 18 ) و ( 19 ) إنّي و إن كنت . . . همانا كه من هر چند كه باشم ترسيده شده از جهت ستم و جوري كه ( مانند تير )