ابن المقفع ( مترجم : منشي )
351
كليله و دمنه ( فارسي )
آوردهاند كه در بلاد هند هبلار [ 1 ] نام ملكي بود . شبي بهفت كرّت هفت خواب هايل ديد كه بهر يك از خواب در آمد . چون از خواب باز پسين در آمد از آن خوابها بهراسيد و همه شب [ 2 ] در غم آن ميناليد و چون مار دم بريده و مردم كژدم گزيده ميطپيد . چندانكه نقاب ظلمت از جمال صبح جهان آراى بگشاد [ 3 ] ، و شاه سيّارگان عروس وار در جلوهگاه مشرق پيدا آمد ، برخاست و براهمه را بخواند و تمامي آنچه ديده بود با ايشان بگفت . چون نيكو بشنودند و اثر خوف و هراس در ناصيهء او مشاهده كردند گفتند : سهمناك خوابي است ؛ ازين هايل تر خوابي نشان ندادهاند ؛ اگر اجازت فرمايد ساعتي خالي [ 4 ] بنشينيم و بكتب رجوع كنيم و بإستقصاى [ 5 ] هر چه تمامتر در آن تأمّلي كنيم ، آنگه تعبير آن بإتقان و بصيرت بگوئيم و دفع آن را وجهي انديشيم . ملك گفت : روا باشد . از پيش او برفتند و بطرفي خالي بنشستند و با يك ديگر گفتند : در اين عهد نزديك دوازده
--> [ 1 ] . ( 1 ) هبلار اسامي اشخاص اين قصّه ، هبلار و بلار و كاك و جوبر و ايراندخت و كارايدون ، در نسخ كليله و دمنهء فارسي و عربي و ترجمههاى بألسنهء ديگر بصورتهاى مختلف آمده است ؛ تحقيق در بارهء آنها به تعليقات موكول ميگردد و در متن چنان كه صواب و صلاح شمرده شده است چاپ مىشود و بعضي از اختلافات را قيد ميكنم . [ 2 ] . ( 2 ) همه شب يعني همهء شب . تمام آن شب . اين تعبير در نظم و نثر قرون پنجم تا نهم فراوان ديده مىشود . بيهقي در بيان داستان آخرين شب زندگاني عبد اللّه بن زبير گويد ( تاريخ ، چاپ فيّاض ص 190 ) : عبد اللّه همه شب نماز كرد و قرآن خواند ؛ و مختاري غزنوي گويد ( ديوان ، چاپ همائي 393 ) : شب همه شب كبگ زعفران چرد از كوه * روز همه روز از آن بخندد چندان يعني شبها تمام مدّت شب ، و روزها تمام روز ؛ و انوري گويد ( ديوان ، چاپ مدرّس رضوي 695 ) : اين يكي شب همه شب در غم و انديشهء آن * كز كجا وز كه و چون كسب كنم پنج درم و آن دگر روز همه روز در آن محنت و بند * كه كند وصف لب چون شكر و زلف بخم ؛ و در ترجمهء فارسي سيرت جلال الدّين خوارزمشاه ( چاپ مينوي ، ص 109 ) آمده است : جلال الدّين شب همه شب براند و در وقت صباح بر آن مقدّمه زد ، و در مثنوي آمده است ( دفتر سوّم ب 476 و 636 به ترتيب ) : شب همه شب ميسگاليدند مكر * روى در رو كرده چندين عمرو بكر شب همه شب جمله گويان : اى خدا * اين سزاى ما سزاى ما سزا و در داستان جمشيد و خورشيد سلمان ساوجي بسيار مكرّر به كار رفته است . [ 3 ] . ( 4 ) بگشاد اينجا فعل لازم است ، يعني گشوده شد و بر طرف شد . [ 4 ] . ( 7 ) و ( 10 ) خالي در خلوت ، بر كنار از اغيار . [ 5 ] . ( 8 ) استقصا حدّ اعلاى كوشش و نهايت اهتمام .