ابن المقفع ( مترجم : منشي )
344
كليله و دمنه ( فارسي )
همچو احرار سوى دولت پوى * همچو بد بخت زاد و بود [ 1 ] مجوى زاهد گفت : من شرايط نصيحت بجاى آوردم و ميترسم از آنچه عواقب اين مجاهدت بندامت كشد چنان كه آن زاغ ميخواست كه تبختر [ 2 ] كبگ بياموزد . مهمان پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت : [ زاغى كه آرزوى روش كبگ داشت ] آوردهاند كه زاغي كبگي را ديد كه ميرفت . خراميدن او در چشم او خوش آمد و از تناسب حركات و چستي اطراف او آرزو برد ، چه طباع را بأبواب محاسن التفاتي تمام باشد و هر آينه آن را جويان باشند كالعين منهومة في الحسن تتبعه * و الأنف يطلب أقصى منتهى الطّيب [ 3 ]
--> [ 1 ] . ( 1 ) زاد و بود در اساس : زاد بوذ ؛ 93 / 1 ح ديده شود . در حديقهء سنائي گذشته از اين بيت بار ديگري هم آمده است ( چاپ مدرّس رضوي 457 ) : آن شنيدي كه در عرب مجنون * بود بر حسن ليلي او مفتون حلّه و زاد و بود خود بگذاشت * رنج را راحت و طرب پنداشت ابو حنيفهء اسكافي گويد ( تاريخ بيهقي چاپ فيّاض 276 ) : به زاد و بود وطن كرد ، زانكه چون خواهد * كه قطره در گردد آيد او بسوى بحار و جمال الدّين عبد الرزّاق گويد ( ديوان چاپ وحيد 80 ، زاد بود چاپ شده ) : چو نام و ننگ فزايد عنا نه نام و نه ننگ * چو زاد و بود نمايد جفا نه زاد و نه بود و خاقاني گويد ( ديوان چاپ سجّادي 327 ) : چند نالي چند از اين محنت سراى زاد و بود * كز براى راى تو شروان نگردد خيروان و در نامهء تنسر ( چاپ مينوي ، ص 31 ) آمده است : اگر آن را خوار دارد و غم زاد و بود را بر شادي عمري كه سود كند ترجيح نهد . و عطّار در منطق الطّير گويد ( چاپ پاريس ص 83 ب 2120 ) : ديگري گفتش دلم پر آتش است * زانكه زاد و بود من جاى خوش است و در مثنوي مولوي آمده است ( چاپ نيكلسن دفتر چهارم ب 2208 ) : مهر زاد و بود بر جان شان تند * كاهلي و جهلشان بر من زند در لغت نامه در لفظ زاد و بود بيتي از گرشاسب نامه نقل كردهاند كه شمارهء صفحهاش درست نيست : به شهر كسان گرچه بسيار بود * دل از خانه نشكيبد و زاد و بود . [ 2 ] . ( 3 ) تبختر شيوهء راه رفتن نيكو شبيه بخراميدن شخص خود پسند متكبّر جلوه فروش . [ 3 ] . ( 8 ) كالعين منهومة . . . مانند ديده ، حريص و آزمند به نيكو روئي او را دنبال مىكند ، و بيتي طلب مىكند بلندترين غايت بوى خوش را بجاى الطّيب در اساس و بعضي ديگر از نسخ : الطّلب .