ابن المقفع ( مترجم : منشي )

331

كليله و دمنه ( فارسي )

پوشيده نماند كه پس چنين حوادث اعتقادها از جانبين صافيتر گردد ، چه اگر در ضمير مخدوم بسبب تقصيري و اهمالي كه از جهت خدمتگار رسانند كراهيتي باشد چون خشم خود براند و تعريكي [ 1 ] فراخور حال آن كس بفرمايد لا شكّ اثر آن زايل شود و اندك و بسيار چيزي باقي نماند ، و مغمز [ 2 ] تمويهات [ 3 ] قاصدان هم بشناسد و بيش ميل بترّهات اصحاب اغراض ننمايند و فرط اخلاص و مناصحت و كمال هنر و كفايت اين كس بهتر مقرّر گردد ، كه تا بنده‌اي كافي مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نيفتد و ياران در حقّ او بتزوير نگرايند ، و راست گفته‌اند كه : دارنده مباش وز بلاها رستي و اگر در دل خدمتگار خوفي و هراسي باشد چون مالش يافت هم ايمن گردد و از انتظار

--> [ 1 ] . ( 3 ) تعريك رجوع شود به 120 / 8 ح و 200 / 14 ح و 315 / 2 ح . [ 2 ] . ( 4 ) مغمز ( از غ م ز ) محلّي و موردي از براى عيب گيري و بدگوئي . غمّازي و غمز در 123 / 5 ح و 128 / 7 ح ديده شود . [ 3 ] . ( 4 ) تمويهات سخنان دروغ و تهمتها كه در حق كسي گفته و ساخته باشند بدين طريق كه باطل و غلطي را به لباس حقّ و درست جلوه داده و مخدوم را بدين طريق فريفته و در حقّ آن كس بد گمان و خشمگين كرده باشند . در كتاب الفرج بعد الشدّهء فارسي ( ص 271 و ما بعد ) حكايتي هست كه معاني و مفاهيم اين لفظ را درست نشان ميدهد . اينك خلاصهء آن : نامه‌اي نوشتم و نزد سليمان بن وهب بردم تا اوّل او مطالعه كند و بعد از آن ببياض برم ، و در آن سواد نوشته بودم كه : چون خليفه در حقّ من بر تمويه و تلبيسي كه بر كار كرده بودند و تزويري كه ترويج داده بودند و وقوف يافت ؛ . . . او لفظ تمويه را خط كشيد و گفت : وقتي بيادم بيار تا سبب خط كشيدن لفظ تمويه را با تو شرح دهم ، . . . گفت : احمد بن الخصيب فرياد بر آورد كه : لا و اللّه يا امير المؤمنين هر چه از ما به تو رسانيده‌اند دروغ گفته‌اند و تزوير كرده‌اند ، و ما از آنچه ميفرمائي ، از اندك و بسيار ، هيچ نكرده‌ايم . و غمّازان و ساعيان با خليفه تمويه و تلبيس كرده‌اند ، واثق گفت : تمويه و تلبيس با ناداني چون تو به كار برند ؛ . . . ديگر باره گفت كه : كافر نعمتي نكرده‌ايم و هر چه گفته‌اند دروغ گفته‌اند و تمويه با امير المؤمنين به كار برده‌اند ؛ باز واثق گفت : اى جاهل ، تمويه بر ابلهي و احمقي چون تو روا بود ؛ . . . ديگر باره خويشتن را نگاه نتوانست داشت و به همان طريق ردّ و تكذيب نمود و باز گفت كه : « تمويه كرده‌اند يا خليفه با تو » ؛ واثق چون اين مرتبه لفظ تمويه بشنيد از غايت خشم چشمهايش احول شد و احمد را دشنامهاى زشت بداد ، . . . گفتم : آخر در جهان كسي باشد كه در يك مجلس سه نوبت كلمه‌اي را كه خليفه بدان انكار كند مكرّر گرداند ! مگر نميداني كه تمويه نوعي از سخريّت باشد ؟ و از آن وقت باز كراهيت لفظ تمويه و قرع آن از دل من بيرون نرفته است - نيز رجوع شود به 101 / 14 ح و 136 / 8 و 335 / 4 .