ابن المقفع ( مترجم : منشي )
321
كليله و دمنه ( فارسي )
دار تا صحّت اين حديث روشن گردد ، كه چشم و گوش بظنّ و تخمين بسيار حكمهاى خطا كند ، چنان كه كسي در تاريكي شب يراعهاي [ 1 ] بيند ، پندارد كه آتش است و بر وى مشتبه گردد ، چون در دست گرفت مقرّر شود كه باد پيمودهست و پيش از تيقّن در حكم تعجيل كرده . و حسد جاهل از عالم و ، بدكردار از نيكو فعل و ، بددل [ 2 ] از شجاع مشهور است و إنّي شقيّ باللّئام و لا ترى * شقيّا بهم إلّا كريم الشّمائل [ 3 ]
--> [ 1 ] . ( 2 ) يراعهاي در نسخهء اساس : ني ؛ و همچنين است در نافذ و ؛ چلبي و 1 : نى ؛ نق : پارهء ني ؛ : ني بارهء ؛ 2 : براعهى ؛ و بايسنغري : بسّد ! 3 و مج ندارند . شكّ نيست كه مراد از يراعه كه در متن عربي آمده بود است كرم شبتاب است ، و احتمال ميرود كه مترجم اشتباها معني ديگر آن را كه نى باشد نوشته بوده است ، چنان كه همين اشتباه در سابق هم شده بود - 117 / 1 و 6 ح ديده شود . من صورت يراعهاى را رجحان دادم كه در متن عربي و يكي از نسخ قديم فارسي هست و از خود تصرّفي نكردم . [ 2 ] . ( 4 ) بددل چنان كه در 105 / 1 ح گفته شد ترسنده و بي دل و جرأت را گويند . از صفات مرد بد دل عاجزي و زبوني و بي حميّتي است . غزّالي در كيمياى سعادت ( ركن سوّم ، مهلكات ، اصل اوّل ) گويد : و قوّت خشم چون از حدّ بشود آن را تهوّر گويند ، و چون ناقص بود آن را بد دلي و بي حميّتي گويند ، و چون معتدل بود - نه بيش و نه كم - آن را شجاعت گويند ، و از شجاعت كرم و بزرگ همّتي و دليري و حلم و بردباري و آهستگي و فرو خوردن خشم و امثال اين اخلاق خيزد ، و از تهوّر لاف و عجب و كبر و گنداوري و بارنامه و خويشتن اندر كارهاى با خطر افگندن و امثال اين خيزد ، و چون ناقص باشد ( يعني بد دلي ) از وى خوار خويشتني و بيچارگي و جزع و تملّق و مذلّت خيزد . در ويس و رامين آمده است ( 6 / 21 و 40 / 229 و 83 / 122 به ترتيب ) : روان گشتي گر او فرمان بدادي * كه زفت و بد دل از مادر نزادي چنين بددل مباش ، از كار ترسان * كجا باشد ازينها بر تو آسان چنان دلتنگ شد رامين در آن بزم * كزو بگريخت همچون بددل از رزم در مصادر زوزني ( چاپ بينش ، ص 418 ) وراعة و وروع و ورعة و ورع همه « بد دل شدن » ترجمه شده است ؛ و سنائي فصلي در صفت بد دلي در حديقهء خويش ( 387 تا 388 ) آورده است و در بارهء خود نيز چنين گفته ( 739 ) : منم اندر ولايت خسرو * همچو خفّاش بد دل و شب رو روز از بد دلي چو خفّاشم * كه نبايد كه صيد كس باشم و نظامي گويد ( گنجينهء گنجوي ص 17 ) : شكم بنده را چون شكم گشت سير * كند بد دلي گر چه باشد دلير [ 3 ] . ( 5 ) و إنّي شقيّ . . . و بدرستي كه من بد بختم بناكسان ، و هرگز نبيني ( كسي را ) بد بخت بايشان مگر صاحب خويهاى بزرگ را . شمائل جمع شمال است بمعني خلق و خو .