ابن المقفع ( مترجم : منشي )

253

كليله و دمنه ( فارسي )

تكلّفي فرمايند كمتر چوبي را بر ظاهر ديدار [ 1 ] بر عود رجحان و مزيّت افتد ، امّا چون انصاف آتش در ميان آيد عود را در صدر بساط برند و ناژ [ 2 ] را علف گرمابه سازند چون به آتش رسند هر دو بهم * نبود فعل عود چون چندن [ 3 ] و نيز گمان مبر كه من همچون آن خرم كه روباه گفته بود كه دل و گوش نداشت . باخه پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت : [ شير گر گرفته و روباه و خر ] آورده‌اند كه شيري را گر بر آمد و قوّت او چنان ساقط شد كه از حركت فروماند و شكار متعذّر شد . روباهي بود در خدمت او و قراضهء طعمهء او چيدي . روزي او را گفت : ملك اين علّت را علاج نخواهد فرمود ؟ شير گفت : مرا نيز خارخار [ 4 ] اين ميدارد ، و اگر دارو ميسّر شود تأخيري نرود . و چنين ميگويند كه جز به گوش و دل خر علاج نپذيرد ، و طلب آن ميسّر نيست . گفت : اگر ملك مثال دهد در آن توقّفي نرود و بيمن اقبال [ 5 ] او اين قدر فرو نماند ، و چون اشتر صالح [ 6 ] خري از سنگ بيرون آورده شود . و موى ملك

--> [ 1 ] . ( 1 ) ديدار رؤيت و صورت مرئي . [ 2 ] . ( 2 ) ناژ درختي از نوع كاج و سرو و صنوبر كه چوب آن مناسب سوختن در اجاق و كوره و تنور و تون حمّام شناخته ميشده است ، و بنامهاى نوژ و نشك و غير اينها نيز خوانده مىشود . [ 3 ] . ( 3 ) چندن همان درخت صندل است . [ 4 ] . ( 8 ) خارخار دغدغه‌اي و خلجاني كه در خاطر انسان حاصل شود از ميل يا اندوه يا دل نگراني و امثال آن . در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضائي هست كه اگر صد هزار عالم ملك او شود كه نياسايد و آرام نيابد ( از فيه ما فيه مولانا چاپ فروزانفر ، ص 64 ) . بنابرين « مرا نيز خارخار اين ميدارد » بدين معني است كه اين امر در من نيز ايجاد نوعي بيآرامي و نگراني كرده است و در قلب يا خاطر من خارش گونه‌اي بهم رسيده است . [ 5 ] . ( 10 ) بيمن اقبال در اساس : بيمن و اقبال . [ 6 ] . ( 11 ) اشتر صالح . . . قوم ثمود به صالح نبي گفتند ميخواهيم شتر سرخي از ميان اين سنگ بيرون آيد چنان كه ما شير وى خوريم و في الحال بچه آورد . . . پس صالح دعا كرد كوه پاره بجنبيد و ناله كرد همچنانكه زني در وقت وضع حمل ، و شتر سرخ موئي چنان كه خواسته بودند بيرون آمد و بچّه آورد و فرياد كرد ، الى آخر الحكاية ، قصص الانبياء منسوب به شيخ محمّد جويري ، چاپ سنگي طهران سنهء 1276 . نيز قصص الأنبياء كسائي بعربي چاپ ليدن ( 1922 ) ص 114 و ما بعد ؛ و قصص الأنبياء ثعلبي بعربي چاپ مصر ( 1356 ) ص 56 و ما بعد ديده شود . ناصر خسرو ميگويد ( ديوان ، چاپ مينوي ص 39 و 186 به ترتيب ) : خون حسين آن بچشد در صبوح * وين بخورد ز اشتر صالح كباب بقاى صالح و بد عمر او صد و هفتاد * خداش ناقه فرستاد از ميان حجر