ابن المقفع ( مترجم : منشي )
254
كليله و دمنه ( فارسي )
بريخته است و فرّ و جمال و شكوه و بهاى او اندك مايه نقصان گرفته [ 1 ] و بدان سبب از بيشه بيرون نميتواند رفت كه حشمت ملك و مهابت پادشاهي را زيان دارد . و در اين نزديكي چشمهاي است و روزگاري هر روز بجامه شستن آنجا آيد ، و خري كه رخت كش اوست همه روز در آن مرغزار ميچرد . او را بفريبم و بيارم ، و ملك نذر كند كه دل و گوش او بخورد و باقي صدقه كند . شير شرط نذر بجاى آورد . روباه نزديك خر رفت و با او راه مفاوضت گشاده گردانيد . آنگه گفت : موجب چيست كه ترا لاغر و نزار و رنجور ميبينم ؟ گفت : اين گازر بر تواتر مرا كار ميفرمايد ، و در تيمار داشت [ 2 ] إغباب [ 3 ] نمايد ، و البتّه غم علف نخورد ، و اندك و بسيار آسايش صواب نبيند . روباه گفت : مخلص و مهرب [ 4 ] نزديك و مهيّا ، بچه ضرورت اين محنت اختيار كردهاي ؟ گفت : من شهرتي دارم و هر كجا روم از اين رنج خلاص نيابم ؛ و نيز تنها بدين بلا مخصوص نيستم ، كه امثال من همه در اين عنااند . روباه گفت : اگر فرمانبري ترا بمر غزاري برم كه زمين او چون كلبهء گوهر فروش بألوان جواهر مزيّن است و هواى او چون طبل عطّار [ 5 ] بنسيم مشك و عنبر معطّر
--> [ 1 ] . ( 1 ) نقصان گرفته اين دو كلمه در اساس ساقط شده است . [ 2 ] . ( 8 ) تيمار داشت 149 / 15 تا 16 تا ح ، و 160 / 3 تا 4 ح ، و 215 / 7 تا 8 ديده شود . عثمان مختاري ( ديوان ، چاپ همائي ص 224 ) گويد : چو سخت مشفق و تيمار دار و جلد آمد * روا نداشتم او را نداشتن تيمار [ 3 ] . ( 8 ) إغباب گاه گاه آمدن ، ديرادير زيارت كردن ( از بيهقي و زمخشري ) ؛ مراد اينكه از مراقبت و نگهداري غفلت مىكند و بندرت خوراك ميدهد . [ 4 ] . ( 9 ) مخلص و مهرب راه رهائي و گريزگاه و پناهگاه . [ 5 ] . ( 13 ) طبل عطّار طبقي از چوب كه عطر فروشان براى كالاى خويش عرضه كنند ؛ و نيز درج و صندوقچه و حقّه و ظرفي از چوب يا شيشه و غيره كه فروشندهء عطر و بوى خوش اجناس خود را در آن نگاه دارد ؛ و آن را طبلهء عطّار نيز گويند . فرّخي گويد ( ديوان ، چاپ دبير سياقي ص 353 ) : باد شبگيري بر زلف سياهش بوزيد * طبل عطّار شد از بوى همه لشكرگاه و امير معزّي گويد ( ديوان ، چاپ اقبال ص 218 ) : طبل عطّار است گوئي در ميان گلستان * تخت بزّاز است گوئي در ميان لاله زار و مسعود سعد سلمان راست ( ديوان ، چاپ رشيد ياسمي ص 294 ) : زين شود باغ طبلهء عطّار * زان شود راغ كلبهء بزّاز