ابن المقفع ( مترجم : منشي )

240

كليله و دمنه ( فارسي )

چيست دنيا و خلق و استظهار [ 1 ] ؟ * خاكداني پر از سگ و مردار بهر يك خامش اين همه فرياد * بهر يك توده خاك اين همه باد هست مهر زمانه پر كينه * سير دارد ميان لوزينه [ 2 ] در جمله ذكر پيري و ضعف كار داناه فاش شد ، و حشمت ملك و هيبت او نقصان فاحش پذيرفت . از اقرباى وى جواني تازه در رسيد كه آثار سعادت در ناصيت وى ظاهر بود ، و مخايل اقبال و دولت در حركات و سكنات وى پيدا ، و استحقاق وى برتبت پادشاهي و منزلت جهان داري معلوم ، و استقلال وى تقديم ابواب سياست و تمهيد اسباب ايالت را مقرّر حدث يوقّره الحجى فكأنّه * أخذ الوقار من المشيب الشّامل [ 3 ] و بدقايق حيلت گرد استمالت لشكر بر آمد و نواخت و تألّف و مراعات رعيّت پيشه كرد ، تا دوستي او در ضماير قرار گرفت و دلهاى همه بر طاعت و متابعت او بياراميد . پير فرتوت را از ميان كار بيرون آوردند و زمام ملك به دو سپرد . بيچاره را باضطرار جلا اختيار بايست كرد و بطرفي از ساحل دريا كشيد ، كه آنجا بيشه‌اي انبوه بود و ميوهء بسيار . و درختي [ 4 ] انجير بر آب مشرف بگزيد ، و بقوتي كه از ثمرات آن حاصل ميآمد قانع گشت ، و توشهء راه عقبى بتوبت و انابت ميساخت ، و بضاعت آخرت بطاعت و عبادت مهيّا ميكرد

--> [ 1 ] . ( 1 ) استظهار پشت گرمي به نعمت دنيا . نيز 26 / 8 ح و 105 / 2 ح ديده شود . [ 2 ] . ( 3 ) لوزينه لوز در عربي بادام را گويند ، و لوزينه ( معرّب آن لوزينج ) شيريني و حلوائيست از نوع آنچه ما باقلوا ميناميم كه از شكّر و مغز بادام نرم كوبيده و مخلوط بگلاب ميسازند ، اين خمير را در ميان ورقه‌هاى بسيار نازكي از نان مانند لواش ( و حتّى از آن نيز نازكتر ) ميپيچند ، و بقطعه‌هاى كوچك مىبرند و در ظرفي بصف در كنار هم مرتّب ميكنند ، و شربتي از شهد و شيرهء تازهء آميخته بگلاب ميجوشانند و بر آن ميريزند ، و آخر الأمر مقداري مغز پستهء خرد كرده و كوبيده بر روى آن ميپراگنند ( كتاب الطّبيخ ص 76 ) . در ميان چنين حلوائي حبّه‌هاى سير جاى دادن و مردمان را فريفتن نشان مردم آزاري و ناجنسي است . سنائي در ديوان گويد ( ص 777 ) : از دست خود زمانه مر او را به مكر و فنّ * لوزينه داد ليك درون سرش سير بود و ابيات بسياري از اين قبيل در امثال و حكم دهخدا ( ص 1001 ) ديده مىشود . [ 3 ] . ( 9 ) حدث يوقّره . . . جوانيست كه سنگيني و آهستگي ميدهد به دو ( او را موقّر كرده است ) عقل او ، چنان كه گوئي وقار را از پيري به همه چيز رسيده ( كامل خرد ) گرفته است . [ 4 ] . ( 14 ) درختي در اساس : درخت .