ابن المقفع ( مترجم : منشي )
239
كليله و دمنه ( فارسي )
إنّ الزّمان إذا تتابع خطوه * سبق الطّلوب و أدرك المطلوبا [ 1 ] و عادت زمانه خود همين است كه طراوت جواني بذبول [ 2 ] پيري بدل مىكند و ذلّ [ 3 ] درويشي را بر عزّ توانگري استيلا ميدهد شباب و شيب و افتقار و ثروة * فللّه هذا الدّهر كيف تردّدا [ 4 ] خويشتن را در لباس عروسان بجهانيان مينمايد و زينت و زيور مموّه [ 5 ] بر دل و جان هر يك عرض ميدهد . آرايش ظاهر را مدد غرور بي خردان گردانيدهست و نمايش بي اصل را مايهء شره [ 6 ] و فريب حريصان كرده ، تا همگان در دام آفت او ميافتند و اسير مراد و هواى او ميشوند . از خبث باطن و مكر خلقتش غافل و از دناءت طبع و سستي عهدش بي خبر هست چون مار گرزه [ 7 ] دولت دهر * نرم و رنگين و اندرون پر زهر در غرورش ، توانگر و درويش * شاد همچون خيال گنج انديش و خردمند بدين معاني التفات ننمايد ، و دل در طلب جاه فاني نبندد ، و روى بكسب خير باقي آرد ، زيرا كه جاه و عمر دنيا ناپاى دار است ، و اگر از مال چيزي بدست آيد هم بر لب گور ببايد گذاشت تا سگان دندان تيز كرده در وى افتند كه « ميراث حلال است »
--> [ 1 ] . ( 2 ) إنّ الزّمان . . . زمانه ، چون پياپي شود گام نهادن وى ، پيشي گيرد بر جوينده و در رسد به جسته شده . [ 2 ] . ( 3 ) ذبول پژمرده شدن و پژمردگي ، چنان كه سبزيها و ميوه و ترهبار پژمرده شود . [ 3 ] . ( 3 ) ذلّ خواري ، چنان كه ذلّت و مذلّت خوار شدن باشد . ناصر خسرو است ( ديوان چاپ مينوي ، 257 و 258 ) : لشكر پيري فگند [ و ] قافلهء ذلّ * ناگه بر ساعدين و گردن من غل شاد مبادا جهان هگرز كه او كرد * شادي و عزّ مرا بدل به غم و ذل [ 4 ] . ( 5 ) شباب و شيب . . . جوانيست و پيري ، درويشي است و توانگري ! پس خداى را ( خداوندا ) اين روزگار چگونه آمد و شد مىكند و ميگردد ! [ 5 ] . ( 6 ) مموّه زراندود ؛ خوش ظاهر و بد باطن - تمويه در 101 / 14 ح و 136 / 8 ديده شود . [ 6 ] . ( 8 ) شره حرص بسيار شديد . نيز 119 / 10 ح و 142 / 17 ديده شود . [ 7 ] . ( 10 ) گرزه رجوع شود به 104 / 17 ح . ابو حنيفهء اسكافي گويد ( تاريخ بيهقي 382 ) : مرد بايد كه مار گرزه بود * نه نگار آورد چو ماهى شيم و انوري گويد ( ديوان ج 1 ص 451 ) : اين يكي شرزه ايست خيره شكر * وان دگر گرزه ايست هرزه گراى