ابن المقفع ( مترجم : منشي )

209

كليله و دمنه ( فارسي )

و بدان كه اگر درختي ببرند آخر از بيخ او شاخي جهد و ببالد تا بقرار اصل باز شود ، و اگر بشمشير جراحتي افتد هم علاج توان كرد و التيام پذيرد ، و پيكان بيلك [ 1 ] كه در كسي نشيند بيرون آوردن آن هم ممكن گردد ، و جراحت سخن هرگز علاج پذير نباشد ، و هر تير كه از گشاد [ 2 ] زبان رسد بر آوردن آن در امكان نيايد و درد آن أبد الدّهر [ 3 ] باقي ماند ربّ قول أشدّ من صول [ 4 ] و هر سوزي را داروي است : آتش را آب و ، زهر را ترياك و ، غم را صبر و ، عشق را فراق [ 5 ] ؛ و آتش حقد را مادّت بي نهايتست ، اگر همه درياها بر وى گذرد نميرد [ 6 ] . و ميان ما و قوم تو نهال عداوت چنان جاى گرفت كه بيخ او بقعر ثرى برسد و شاخ او از اوج ثريّا بگذرد رسا أصله تحت الثّرى و سمابه * إلى النّجم فرع لا ينال طويل [ 7 ] اين فصل بگفت و آزرده و نوميد برفت . زاغ از گفتهء خويش پشيمان گشت و انديشيد كه : ناداني كردم و براى ديگران خود را و قوم خود را خصمان چيره دست [ 8 ] و دشمنان ستيزه كار ألفغدم [ 9 ] . و به هيچ تأويل [ 10 ] از ديگر مرغان بدين نصيحت سزاوارتر نبودم ، و طايفه‌اي كه بر من تقدّم داشتند اين غم نخوردند ، اگرچه معايب بوم و مصالح اين مفاوضت از من بهتر

--> [ 1 ] . ( 2 ) بيلك ( و بيله ) پيكاني ( يعني سر تيري ) پهن كه در تير نشانند ، و چنان تيري را بيلكي گويند ، و خاصيّتش اينكه در آماج نيك استوار شود و سخت بر آيد . فرهنگ اسدي ديده شود . [ 2 ] . ( 4 ) گشاد رها كردن تير از كمان ؛ و چلّهء كمان كه سوفار تير بر آن قرار دهند از براى رها كردن . [ 3 ] . ( 4 ) أبد الدّهر هميشه و تا روزگار برجاست . [ 4 ] . ( 5 ) ربّ قول . . . اى بسا گفته كه از حمله گرانتر باشد . [ 5 ] . ( 6 ) عشق را فراق چنين است در همهء نسخ معتبر فارسي جز 2 و مج ( در اين يكى باصلاح جديد ) كه « عشق را وصال » دارند ؛ در متن عربي ( چاپ دار المعارف ) نيز : للعشق الوصال . [ 6 ] . ( 7 ) نميرد « مردن آتش » خاموش شدن آن را ميگفته‌اند ، چنان كه « كشتن » خاموش كردنش را . 165 / 7 ح ديده شود . ثرى خاك زير زمين . در اساس « ثرى » نوشته است . [ 7 ] . ( 9 ) رسا أصله . . . استوار شد بيخ آن ( كوه ) زير خاك و بالا برد آن را سوى پروين شاخه‌اي ( از كوه ) بلند بالا كه بدان دسترس نيست . اينجا بيت را در صفت نهال عداوت آورده است . [ 8 ] . ( 11 ) چيره دست در 137 / 9 ح معني كلمه در مورد نقّاش توضيح شد ، اينجا بمعني غالب و قادر است عموما [ 9 ] . ( 12 ) ألفغدان و ألفختن ( الفنج ) كسب كردن و اندوختن . 59 / 10 ج ديده شود . [ 10 ] . ( 12 ) به هيچ تأويل ص 164 ح بر س 3 ديده شود .