ابن المقفع ( مترجم : منشي )
170
كليله و دمنه ( فارسي )
كدام آرزو بر مصاحبت و مجاورت تو برابر تواند بود ؟ و اگر ترا موافقت واجب نبينم كجا روم ؟ و بدين موضع به اختيار نيامدهام ، و قصّهء من دراز است و در آن عجايب بسيار ، چندانكه مستقرّي متعيّن شود با تو بگويم . [ موش و زاهد و مهمان او ] زاغ دم موش بگرفت و روى به مقصد آورد . چون آنجا رسيد باخه ايشان را از دور بديد ، بترسيد و در آب رفت . زاغ موش را آهسته از هوا به زمين نهاد و باخه را آواز داد . بتگ بيرون آمد و تازگيها كرد و پرسيد كه : از كجا ميآئي و حال چيست ؟ زاغ قصهء خويش از آن لحظت كه بر اثر كبوتران رفته بود و حسن عهد موش در استخلاص ايشان مشاهدت كرده ، و بدان دالّت قواعد الفت ميان هر دو مؤكّد شده و روزها يك جا بوده ، وانگاه عزيمت زيارت او مصمّم گردانيده ، برو خواند . باخه چون حال موش بشنود و صدق وفا و كمال مروّت او بشناخت ترحيبي [ 1 ] هر چه بسزاتر واجب ديد و گفت : سعادت بخت ما ترا بدين ناحيت رسانيد و آن را بمكارم ذات و محاسن صفات تو آراسته گردانيد و للبقاع دول [ 2 ] خرشيد سر از سراى ما بر نارد * تا تو ز در سراى ما در نائي زاغ ، پس از تقرير اين فصول و تقديم اين ملاطفات ، موش را گفت : اگر بيني [ 3 ] آن اخبار و حكايات كه مرا وعده كرده بودي باز گوئي تا باخه هم بشنود ، كه منزلت او در دوستي تو همچنانست كه از آن من . موش آغاز نهاد و گفت : منشأ و مولد من به شهر ماروت بود در زاويهء زاهدي . و آن زاهد عيال نداشت ، و از خانهء مريدي هر روز براى او يك سلّه [ 4 ] طعام آوردندي ، بعضي به كار بردي و باقي براى شام بنهادي . و من مترصّد فرصت ميبودمي چون او بيرون رفتي چندانكه بايستي بخوردمي و باقي سوى موشان ديگر انداخت . زاهد در ماند ، و حيلتها انديشيد ، و سلّه از بالاها
--> [ 1 ] . ( 10 ) ترحيب ص 74 ح بر س 5 ديده شود ؛ و نيز 100 / 9 . [ 2 ] . ( 12 ) و للبقاع دول و جايگاهها را دولتهاست ( همچنانكه مردمان را در زندگاني اقبال و ادبار هست ) . [ 3 ] . ( 14 ) اگر بيني ديدن ( از راه احترام ) بمعني موافقت كردن و موافق ديدن و مطابق مصلحت ديدن . سابقا داشتيم كه برزويه به خدمت أنوشروان عرض كرد : اگر بيند راى ملك بزرجمهر را مثال دهد . . . ( 36 / 12 ) [ 4 ] . ( 18 ) و ( 20 ) سلّه سبد . ص 104 ح بر س 17 ديده شود .