ابن المقفع ( مترجم : منشي )

171

كليله و دمنه ( فارسي )

آويخت ، البتّه مفيد نبود و دست من از آن كوتاه نتوانست كرد . [ داستان زن و كنجد بخته كرده ] تا شبي او را مهماني رسيد . چون از شام [ 1 ] بپرداختند زاهد پرسيد كه : از كجا ميآئي و قصد كجا ميداري ؟ او مردي بود و جهان گشته و گرم و سرد روزگار چشيده . در آمد و هر چه از اعاجيب عالم پيش چشم داشت باز ميگفت . و زاهد در اثناى مفاوضت او هر ساعت دست بر هم ميزد تا موشان را برماند . ميهمان در خشم شد و گفت : سخني ميگويم و تو دست بر هم ميزني ! با من مسخرگي ميكني ؟ زاهد عذر خواست و گفت : دست زدن من براى رمانيدن موشانست كه يكبارگي مستولي شده‌اند ، هر چه بنهم بر فور بخورند . مهمان پرسيد كه : همه چيره‌اند ؟ گفت : يكي از ايشان دليرتر است . مهمان گفت : جرأت او را سببي بايد . و حكايت او همان مزاج دارد كه آن مرد گفته بود كه « آخر موجبي هست كه اين زن كنجد بخته كرده بكنجد بخته كرده بكنجد با پوست برابر ميبفروشد » . زاهد پرسيد : چگونه است آن ؟ گفت : شبانگاهي بفلان شهر در خانهء آشنائي فرود آمدم . چون از شام فارغ شديم براى من جامهء خواب راست كردند ، و بنزديك زن رفت و مفاوضت ايشان ميتوانستم شنود ، كه ميان من و ايشان بوريائي حجاب بود . زن را ميگفت كه : ميخواهم فردا طايفه‌اي را بخوانم و ضيافتي سازم كه عزيزي رسيده است . زن گفت : مردمان را چه ميخواني و در خانه كفاف [ 2 ] عيال موجود نه ! آخر هرگز از فردا نخواهي انديشيد و دل تو بفرزندان و اعقاب نخواهد نگريست ؟ مرد گفت : عاذلتي إنّ بعض اللّوم معنفة * و هل متاع و إن بقّيته باق [ 3 ] اگر توفيق إحسان و مجال إنفاقي باشد بدان ندامت شرط نيست ، كه جمع و ادّخار

--> [ 1 ] . ( 2 ) و ( 12 ) شام درست به همان معني كه امروز ميگوئيم : غذائي كه هنگام شب ميخورند . [ 2 ] . ( 15 ) كفاف آن مقدار كه از براى زندگي بس باشد . ص 105 ح بر س 13 نيز ديده شود . [ 3 ] . ( 18 ) عاذلتي . . . اى ملامت كنندهء من ، همانا بعضي از ملامت ( ملامتها ) درشتي و خشونت ( بي سبب ) است . آيا هست هيچ متاعي كه ، هر چند آن را بجا بگذارم ، باقي بماند و ماندني باشد ؟ در نسخهء اساس : أعاذلتي . . . معتبة . . . بقيّتها باقي . در مفضّليّات : أبقيته ، يا أبقيته ( خطاب عامّ ) ، يا أبقيته .