ابن المقفع ( مترجم : منشي )
159
كليله و دمنه ( فارسي )
مطاوعت [ 1 ] او روزگار گذاشتندي . چندانكه دانه بديدند غافلوار فرود آمدند و جمله در دام افتادند . و صيّاد شادمان گشت و گرازان [ 2 ] بتگ ايستاد ، تا ايشان را در ضبط آرد . و كبوتران اضطرابي ميكردند و هر يك خود را ميكوشيد [ 3 ] . مطوّقه گفت : جاى مجادله نيست ، چنان بايد كه همگنان [ 4 ] استخلاص ياران را مهمّتر از تخلّص خود شناسند [ 5 ] . و حالي صواب آن باشد كه جمله بطريق تعاون قوّتي كنيد تا دام از جاى بر گيريم ، كه رهايش [ 6 ] ما در آنست . كبوتران فرمان وى بكردند و دام بر كندند و سر خويش گرفت . و صيّاد در پى ايشان ايستاد ، بر آن اميد كه آخر در مانند و بيفتند . و زاغ با خود انديشيد كه : بر اثر ايشان بروم و معلوم گردانم كه فرجام كار ايشان چه باشد ، كه من از مثل اين واقعه ايمن نتوانم بود ، و از تجارب براى دفع حوادث سلاحها توان ساخت . و مطوّقه چون بديد كه صيّاد در قفاى ايشان است ياران را گفت : اين ستيزه روى در كار ما بجدّ است ، و تا از چشم او ناپيدا نشويم دل از ما بر نگيرد . طريق آنست كه سوى آبادانيها و درختستانها رويم تا نظر او از ما منقطع گردد ، و نوميد و خايب باز گردد ، كه در اين نزديكي موشي است از دوستان من ، او را بگويم تا اين بندها ببرد . كبوتران اشارت او را إمام ساختند و راه بتافتند و صيّاد باز گشت . و زاغ همچنان ميرفت تا وجه مخرج ايشان پيش چشم كند [ 7 ] ، و آن را ذخيرت ايّام خويش گرداند . و مطوّقه بمسكن موش رسيد . كبوتران را فرمود كه فرود آئيد . فرمان او نگاه داشتند و
--> [ 1 ] . ( 1 ) مطاوعت كسي را فرمانبردار بودن ، فرمان برداري كردن نسبت بكسي در كاري ، سازواري نمودن با كسي ( از تاج المصادر و مقدّمة الأدب و مصادر زوزني ) . [ 2 ] . ( 2 ) گرازان رجوع شود به ص 128 ح بر س 16 . از اين جمله بر ميآيد كه گرازيدن با دويدن و شتاب كردن منافات ندارد . [ 3 ] . ( 3 ) خود را ميكوشيد براى ( خلاص ) خود ميكوشيد . شعر معروف حافظ در يك نسخهء معتبر چنين است : من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را كوش * هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت و شاعري بنام جمال لنباني كه معاصر حافظ بوده است آن را بدين صورت در تخميسي كه كرده است آورده . [ 4 ] . ( 4 ) همگنان در نسخهء اساس : همكان . [ 5 ] . ( 4 ) شناسند نسخهء اساس : شناسذ . [ 6 ] . ( 5 ) رهايش از رهيدن و رهائي يافتن . اگر از رهاندن اسم بسازند رهانش مىشود . [ 7 ] . ( 15 ) پيش چشم كردن از مدّ نظر گذراندن ، نگاه كردن ، بمعاينه ديدن .