ابن المقفع ( مترجم : منشي )
155
كليله و دمنه ( فارسي )
و اين مثل بدان آوردم تا معلوم گردد كه بر تهمت چيرگي نمودن در دنيا بي خير و منفعت و با و بال و [ 1 ] تبعت [ 2 ] است . تمامي اين فصول بر جاى نبشتند و بنزديك شير فرستاد . مادر را بنمود . چون بر آن واقف گشت گفت : بقا باد ملك را ، اهتمام من در اين كار بيش ازين فايده نداشت كه آن ملعون بدگمان شد . و امروز حيلت و مكر او بر هلاك ملك مقصور گردد ، و كارهاى ملك تمام بشوراند ، و تبعت اين از آن زيادت باشد كه در حقّ وزير مخلص و قهرمان ناصح روا داشت . اين سخن در دل شير موقع عظيم يافت و انديشه بهر چيزي و هر جائي كشيد . پس مادر را گفت : باز گوى از كدام كس شنودي ، تا آن مرا در كشتن دمنه بهانهاي باشد . گفت : دشوار است بر من اظهار سرّ كسي كه بر من اعتماد كرده باشد . و مرا بكشتن دمنه شادي مسوّغ [ 3 ] نگردد ، چون اين ارتكاب روا دارم و رازي كه بمحلّ وديعت عزيز است فاش گردانم ؟ لكن از آن كس استطلاع كنم ، اگر اجازت يابم باز گويم . و از نزديك شير برفت و پلنگ را بخواند و گفت : انواع تربيت و ترشيح [ 4 ] و ابواب كرامت و تقريب كه ملك در حقّ تو فرمودهست و ميفرمايد مقرّر است ، و آثار آن بر حال تو از درجات مشهور كه مييابي ظاهر ، و در آن به إطنابي و بسطي حاجت نتواند بود . وانگاه گفت : واجبست بر تو كه حقّ نعمت او بگزاري و خود را از عهدهء اين شهادت بيرون آري . و نيز نصرت مظلوم ، و معونت او در ايضاح حجّت در حال مرگ و زندگاني ، اهل [ 5 ] مروّت فرض متوجّه و قرض متعيّن شناسد ، چه هر كه حجّت مرده پوشيده گرداند روز قيامت حجّت خويش فراموش كند . از اين نمط فصلي مشبع برو دميد . پلنگ گفت : اگر مرا هزار جان باشد [ 6 ] ، فداى يكساعته رضا و فراغ ملك دارم از حقوق
--> [ 1 ] . ( 1 ) تا ( 2 ) منفعت و با و بال و در نسخهء اساس : منفعت و بال و . [ 2 ] . ( 2 ) و ( 6 ) تبعت . نتيجهء ناگوار ، چنان كه در 45 / 6 ح توضيح شد ؛ 57 / 11 و 88 / 17 نيز ديده شود . [ 3 ] . ( 10 ) مسوّغ گوارا شده ، گوارنده ، روا و جايز شده ( از مقدّمة ) . [ 4 ] . ( 12 ) ترشيح رجوع شود به مرشّح در ص 29 ح بر س 9 ، و ترشّح در ص 44 ح بر س 5 و نيز 63 / 8 . [ 5 ] . ( 16 ) اهل از فعل مفرد ( شناسد ) كه آورده است آشكار مىشود كه اينجا آن را مفرد گرفته است . [ 6 ] . ( 19 ) باشد ( بدون واو ) در نسخهء اساس و نق و نافذ و 2 و چنين است .