ابن المقفع ( مترجم : منشي )

134

كليله و دمنه ( فارسي )

از اهل غشّ [ 1 ] و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شده‌اند ، و هر آينه بمطابقت در خون من سعى خواهند كرد و بموافقت در من خروشند فأصبحت محسودا بفضلي وحده * على بعد أنصاري و قلّة مالي [ 2 ] و هرگز گمان نداشتم كه مكافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود كه بقاى من ملك را رنجور و متأسّف گرداند . چون شير سخن دمنه بشنود گفت : او را بقضات بايد سپرد تا از كار او تفحّص كنند ، چه در أحكام سياست و شرايط انصاف و معدلت ، بي إيضاح بيّنت [ 3 ] و إلزام حجّت جايز نيست عزيمت را در إقامت [ 4 ] حدود بامضا رسانيدن . دمنه گفت : كدام حاكم راست‌كارتر و منصف‌تر از كمال عقل و عدل ملكست ؟ هر مثال كه دهد نه روزگار را بدان محلّ اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت [ 5 ] گردون گشاده چشم و زمانه نهاده گوش * هر حكم را كه راى تو امضا كند همي و بر راى متين ملك پوشيده نماند كه هيچ چيز در كشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبّت [ 6 ] نيست . و من واثقم كه اگر تفحّص بسزا رود از بأس ملك مسلّم [ 7 ] مانم . و به همه حال برائت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد . امّا از مبالغتي در تفتيش كار من چاره نيست ، كه آتش از ضمير چوب و

--> [ 1 ] . ( 1 ) غشّ و غشّ ( در فارسي : غش ) خيانت كردن ( مقدّمة و صراح ) ؛ نيز بمعني مادّه‌اي بدلي و ارزان كه در چيزي گران قيمت داخل كرده باشند ، مانند مس در زر و سيم ، زايد بر عيار ، يا جگر سوخته در مشك ، يا آب در شير ، و غيره . غالبا از غلّ و غش داشتن يا نداشتن كسي بحث ميكنيم . نقد صوفي نه همه صافي بى غش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد خوش بود گر محك تجربه آيد بميان * تا سيه روى شود هر كه درو غش باشد ( ديوان خواجه حافظ شيرازي چاپ قزويني غزل 159 ) . [ 2 ] . ( 3 ) فأصبحت . . . محسود گرديدم ( مورد حسد شدم ، بر من حسد بردند ) تنها بعلّت فضل و هنر من ، با وجود دوري ياران من و اندكي مال من . [ 3 ] . ( 7 ) بيّنت ص 3 ح بر س 1 ديده شود . [ 4 ] . ( 8 ) إقامت حدود ص 99 ح بر س 11 ديده شود . [ 5 ] . ( 10 ) مراجعت ص 49 ح بر س 8 ديده شود . [ 6 ] . ( 13 ) تثبّت ص 99 ح بر س 11 ديده شود . [ 7 ] . ( 13 ) مسلّم رها گشته و محفوظ و نگهداشته ( از خشم شاه ) ؛ رهانيده و بيگزند داشته شده .