ابن المقفع ( مترجم : منشي )

135

كليله و دمنه ( فارسي )

دل سنگ بي جدّ تمام و جهد بليغ بيرون نتوان آورد فإنّ الزّند يورى باقتداح [ 1 ] و اگر من خود را جرمي شناسمي در تدارك غلوّ التماس ننمايي . لكن واثقم بدين تفحّص كه مزيد اخلاص من ظاهر گردد . و هر چيز كه نسيم [ 2 ] عطر دارد بپاشيدن آن اثر طيب زودتر بأطراف رسد . و اگر در اين كار ناقه [ 3 ] و جملي داشتمي ، پس از گزاردن آن فرصتها بود ، بر درگاه ملك ملازم نبودمي و پاى شكسته منتظر بلا ننشستمي . و چشم ميدارم كه حوالت كار بأميني كند كه از غرض و ريبت منزّه باشد ، و مثال دهد تا هر روز آنچه رود بسمع ملك برسانند ، و ملك آن را بر راى جهان نماي خود ، كه آينهء فتح است و جام ظفر ، باز اندازد [ 4 ] تا من بشبهت باطل نگردم ، چه همان موجب كه كشتن گاو ملك را مباح گردانيد از آن من بر وى محظور [ 5 ] كرده است و إلّا فإنّي بالّذي جئت قانع * و راض بما أوليت غير مغاضب و عبد على العلّات يلزم نهجه * إذا اختلفت بالقوم سبل المطالب [ 6 ] آنگاه من خود بچه سبب اين خيانت انديشم ؟ كه محلّ و منزلت آن ندارم كه از سمت عبوديّت أنفت [ 7 ] دارم و طمع كارهاى بزرگ و درجات بلند بر خاطر گذرانم . و هر چند ملك را

--> [ 1 ] . ( 2 ) فإنّ . . . همانا ( از ) زند ( چوب آتش زنه ) آتش افروخته ميگردد به ( عمل ) آتش زدن . آتش از آتش زنه بيرون نيايد مگر آنكه جدّ و جهدي به كار برده شود . [ 2 ] . ( 4 ) نسيم ( بمعني بوى ) ص 46 ح بر س 5 و نيز 123 / 8 ديده شود . [ 3 ] . ( 5 ) ناقه و جملي داشتن در امري ( يا نداشتن ) از تعبيرات مثلي عربيست اشاره به اينكه در اين كار دستي و دخالتي و اشتراكي و منفعت و مضرّتي دارد ( يا ندارد ) . در همين كتاب بار ديگر در باب ماده شير و صيّاد همين تعبير آمده است ؛ همچنين در تاريخ بيهقي ( چاپ فيّاض 325 ) : من بنده نيز نامه بتوانم نبشت و آينه فرا روى او بتوانم داشت ، و بداند كه مرا در اين كار ناقه و جملي نبوده است ، سخن من بشنود و كاري افتد . [ 4 ] . ( 8 ) باز انداختن حواله كردن و احاله دادن و رجوع كردن . نيز ص 130 س 1 ديده شود . [ 5 ] . ( 10 ) محظور ص 119 ح بر س 11 ديده شود . [ 6 ] . ( 11 ) و إلّا فإنّي . . . ورنه من براستي كه به آنچه تو آوردي خرسندم و به آنچه تو دادي خشنودم و ناخشمناكم ؛ و بندهء بر همه حالات لازم گيرد طريق خويش را در آن هنگام كه مختلف گردد مردمان را راههاى جستنيهاى ايشان . [ 7 ] . ( 14 ) أنفت ننگ داشتن ( زوزني و زمخشري و قرشي ) - از مادّهء أنف .