ابن المقفع ( مترجم : منشي )
125
كليله و دمنه ( فارسي )
روزگار و مفاخر و مآثر [ 1 ] شمرد ، كه روزنامهء [ 2 ] اقبال بدين معاني آراسته شود و كارنامهء [ 3 ] سعادت بأمثال آن مطرّز [ 4 ] گردد . و در خرد نخورد بر كسي بخشودن كه بجان بر وى ايمن نتوان بود . و خصم ملك را هيچ زندان چون گور و هيچ تازيانه چون شمشير نيست . و پادشاهان خردمند بسيار كس را كه با ايشان إلف بيشتر ندارند براى هنر و اخلاص نزديك گردانند ؛ و باز كساني را كه دوست دارند بسبب جهل و خيانت از خود دور كنند ، چنان كه داروهاى زفت [ 5 ] ناخوش براى فايده و منفعت ، نه بآرزو و شهوت ، خوش بخورند ، و انگشت كه زينت دست است و آلت قبض و بسط ، اگر مار بر آن بگزد ، براى بقاى باقي جثّه آن را ببرند ، و مشقّت مباينت آن را عين راحت شمرند . شير حالي بدين سخن اندكي بيار اميد ، امّا روزگار انصاف گاو بستد و دمنه را رسوا و فضيحت [ 6 ] گردانيد ، و زور [ 7 ] و افترا و زرق [ 8 ] و افتعال [ 9 ] او شير را معلوم گشت و ، بقصاص گاو بزاريان زارش [ 10 ] بكشت ، چه نهال كردار و تخم گفتار چنان كه پرورده و كاشته شود بثمرت و ريع [ 11 ] رسد . من يزرع الشّوك لا يحصد به عنبا [ 12 ]
--> [ 1 ] . ( 1 ) مآثر ص 9 ح بر س 10 و نيز 129 / 8 ديده شود . [ 2 ] . ( 1 ) روزنامه ص 10 ح بر س 2 ديده شود . مثالي ديگر اين عبارت سندباد نامه است ( چاپ آتش ص 225 ) : مثال داد تا پسر را سياست كنند و آن را تاريخ روزنامهء عدل و انصاف گردانند . [ 3 ] . ( 1 ) كارنامه ص 10 ح بر س 2 ديده شود . [ 4 ] . ( 2 ) مطرّز ص 8 ح بر س 3 ديده شود . [ 5 ] . ( 6 ) زفت داراى طعم تيز و مزهء تند و بد كه زبان را بگزد ، بعربي عفص گويند ، مانند مزهء مازو و هليله و پوست سبز گردو . در فرهنگ انندراج اين بيت امير خسرو دهلوي بشاهد آورده شده : هليله كو به زفتي خون دل رفت * شود خرماى تر چون با عسل خفت [ 6 ] . ( 10 ) فضيحت رسوائي ، ولي اينجا بمعني رسوا به كار رفته ، از مقولهء زيد عدل . [ 7 ] . ( 10 ) زور دروغ و باطل و نادرست . ص 102 س 12 و ح نيز ديده شود . [ 8 ] . ( 10 ) زرق رجوع شود به ص 97 ح بر س 15 ، و نيز 117 / 8 . [ 9 ] . ( 10 ) افتعال بهتان و دروغ بافتن بر كسي ؛ دروغ ساختن . ناصر خسرو گويد : دل ز افتعال اهل زمانه ملا شدم ( ديوان ص 272 ) . [ 10 ] . ( 11 ) بزاريان زار امروز ميگوئيم : بزاري زار . [ 11 ] . ( 12 ) ريع ص 106 ح بر س 2 ديده شود . ريع و ثمرت با هم در اين كتاب مكرّر آمده است . [ 12 ] . ( 13 ) من يزرع . . . كسي كه خار بكارد از آن درو نكند انگور . حصد بمعني درو كردن بجاى قطف بمعني چيدن به كار رفته است !